السبت 29 جمادى الثّانيه 1433 - Sat 19 May 2012  
  • الصفحة الرئيسية
  • RSS
  • إتصل بنا
  • الموقع الفارسي




صفحه 25

الحمدلله ربّ العالمين والصّلاة والسلام على خير خلقه

محمد وآله الطاهرين.

انسان از نظر آيين مقدس اسلام، دو نوع تكليف دارد:

      1. تكليف عقيدتى و قلبى.

      2. تكليف رفتارى و عملى.

مقصود از تكليف نخست، همان عقايد و باورهاى قلبى است كه اساس دين و ايمان را تشكيل مى دهد.

مقصود از تكليف دوم، همان رفتارها و اعمال است كه وظايف عملى يك مسلمان را در بر مى گيرند.

در اين كتاب، بخشى درباره تكليف نخست به نام «عقايد» به صورت فشرده آمده، آنگاه به بيان تكاليف رفتارى و عملى يك فرد پرداخته شده است.

اميد است علاقه مندان از هر دو بخش، بهره بگيرند.

ناشر


صفحه 26

صفحه 27

بخش اوّل
اصول عقايد اسلامى


صفحه 28

صفحه 29

نقش دين در ابعاد چهارگانه 

1. تأثير دين در ابعاد چهارگانه

زندگى در صورتى حالت صحيح به خود مى گيرد كه با معنويت ودين آميخته باشد. وانسان درصورتى انسان مى باشد كه علاوه بر ارضاى جنبه هاى مادى، به ارضاى جنبه هاى معنوى نيز بپردازد. اكنون بايد دو مطلب را روشن سازيم:

1. دين چيست؟

2. تأثير دين در زندگى چگونه است؟

در باره موضوع نخست، ياد آور مى شويم كه دين، بازگردانيدن بشر به جهل ونادانى وتوحش و بربريت نيست، دين يك نهضت همه جانبه به سوى تكامل است كه ابعاد چهارگانه دارد:

الف ـ اصلاح فكر و عقيده

ب ـ پرورش اصول عالى اخلاق انسانى

ج ـ حسن روابط افراد اجتماع

د ـ حذف هرگونه تبعيضهاى ناروا

وهمه ابعاد در پرتو ايمان به خدا كه مسئوليت زا ست تحقق مى پذيرد. اينك ما همه اين ابعاد را به صورت فشرده مطرح مى كنيم:


صفحه 30

اصلاح فكر و انديشه

در باره اصلاح فكر وعقيده ياد آور مى شويم كه ذهن انسان، خلأ پذير نيست وبدون عقيده نمى تواند زندگى كند، حتى افراد مادى و به اصطلاح «لامذهب» ، باز داراى عقيده ومسلكى هستند كه از آن طريق، خود را قانع مى سازند. مذهب در اين باره مى گويد:

«جهان خروشان ماده از نظر وجود واز نظر نظام، مخلوق موجود برتر ووالاترى است كه ماده را آفريده وبه آن نظام بخشيده است».

او اين جهان وانسان را براى هدفى آفريده ولغو وعبث به ساحت او راه ندارد، وبراى تحقق بخشيدن به اهداف مربوط به انسان، معلمان وراهنمايانى را برانگيخته است كه او را به سوى هدف هدايت كنند.

در برابر اين گروه، ا فرادى هستند به نام فاقد دين و نافى مذهب كه مى گويند: «ماده ونظام آن قديم و ديرينه است واين خود ماده فاقد شعور است كه به خود نظم ونظام بخشيده است وبراى جهان هدفى در كار نيست» .

و به ديگر سخن: جهان از نظر يك فرد الهى سرآغاز وسرانجامى دارد، واز خدا سرچشمه گرفته وسرانجام آن معاد انسان وجهان است. درحالى كه در مكتب مقابل جهان، انسان نه سرآغاز روشنى دارد ونه سرانجامى. يعنى اگر از يك فرد مادّى بپرسيم سرچشمه جهان وانسان چيست؟ مى گويد: نمى دانم ويا اگر بپرسيم سرانجام آن چيست؟ باز اظهار بى اطلاعى مى كند!

اين جا است كه بايد گفت: جهان وانسان از نظر مادّى بسان يك كتاب خطى است كه اوراقى از اول وآخر آن افتاده باشد وانسان نتواند آن را تشخيص دهد. در حالى كه از نظر الهى كاملاً شناخته و هيچ نوع ابهامى در سر آغاز و سرانجام آن وجود ندارد.

وبه عبارت ديگر: ذهن انسان پيوسته با سه پرسش همراه است، اين پرسشهاى سه گانه عبارتند از:

1. از كجا آمده ام؟

2. براى چه آمده ام؟

3. به كجا خواهم رفت؟


صفحه 31

هر سه سؤال از نظر يك فرد خداشناس، داراى پاسخ روشن است در حالى كه در مكتب مادى، هر سه پرسش فاقد جواب مى باشد. يعنى جوابى ندارد كه به آن پرسش بدهد، ونمى تواند به اين سه پرسش پاسخ بگويد، ناچار بايد مكتب خود را ترك گويد.

اين جا است كه بايدگفت: مذهب ابعادى دارد، يكى از ابعاد آن، اصلاح فكر وانديشه است. ودرست با مقايسه محتواى دو مكتب الهى ومادى مى توان گفت كه فكر وانديشه، در سايه مذهب به تكامل مى رسد; درحالى كه محتواى مكتب ماديگرى، سراپا ابهام وجهل و ناآگاهى است واحياناً غير معقول. زيرا چگونه ميتوان باور كرد كه ماده جهان، برخود نظم ونظام بخشيده است.

پرورش اصول اخلاقى

درباره پرورش اصول عالى اخلاق انسانى، اجمالاً مى بينيم مذهب پشتوانه اى براى اصول اخلاق است. زيرا رعايت اصول اخلاقى با يك سلسله محروميّتها همراه است، مثلاً: فداكارى، كمك به نيازمندان، رعايت امانت، و...، كه يك سلسله اصول مسلّم اخلاقى است ورعايت اينها خالى از رنج و دردسر نيست. هرگاه انديشه وفكر را از طريق مذهب اصلاح كرديم وباور كرديم كه خداوند به رعايت اين اصول دستور داده است وآنها را به صورت تكليف بر ما لازم كرده است، و در مخالفت آنها كيفرهايى وجود دارد، در اين صورت اخلاق به عنوان يك وظيفه دينى، خود به خود اجرا مى شود. ودر غير اين صورت اخلاق به صورت تذكرات ويادآوريهايى خواهد بود كه ضامن اجرايى ندارد، گروهى آنها را رعايت كرده وگروهى زير پا مى نهند.

ويل دورانت مورخ معاصر مى گويد: بدون ضمانت مذهب، اخلاق يك حسابگرى بيش نيست، وبدون آن احساس تكليف از ميان مى رود(1).

در باره حسن روابط افراد ياد آور مى شويم: همان طورى كه مذهب پشتوانه اخلاق است، همچنين پشتوانه اصول اجتماعى نيز هست ودر افراد مذهبى اصول اجتماعى به صورت يك تكليف مقدس انجام مى پذيرد. ودر غير اين افراد، به صورت قانونى خواهد بود كه فقط در پرتو


1 . لذات فلسفه، ص 478.
صفحه 32

قدرت پليس ونيروى نظامى اجرا مى گردد. وآنجا كه از قلمرو قدرتهاى مادى بيرون است، اصول اجتماعى و قوانين كشورى ضامن اجرايى ندارد. واين مسأله با مراجعه به زندگى افراد غير مذهبى روشن و واضح است.

در باره بعد چهارم كه رفع تبعيضات است، افراد مذهبى، همه انسانها را بسان دندانه هاى شانه تلقى كرده و همگان را مخلوق خدا مى دانند، در اين صورت، تبعيض چرا؟!پرخورى گروهى وگرسنگى گروهى ديگر چرا؟!!

اكنون كه با ابعاد چهارگانه مذهب آشنا شديم، از تذكر دونكته ناگزيريم:

اولاً ـ هر مذهبى نمى تواند پديد آورنده اين چهار بعد، در حيات فردى واجتماعى انسان باشد. مذهبى مى تواند خود را در اين چهار بعد به روشنى نشان دهد كه بر پايه عقل وخرد استوار باشد; در غير اين صورت، مذهب سر از خرافه پرستى، رهبانيت، فرار از زندگى مثبت، گرايشهاى منفى نيمه عرفانى كه نمونه هاى آن در زندگى ماشينى غرب ديده مى شود، در مى آورد. واگر گروهى، مذهب را عامل باز دارنده ترقى و پيشرفت يا رجوع وبازگشت به عصر جاهلى معرفى مى كنند، ناظر به چنين مذهبهاى رهبرى نشده است كه چنين نتايج زشتى را به دنبال دارد.

ثانياً ـ مذهب نفى كننده تبعيض است نه تفاوت، تفاوتهاى مثبت بين افراد قابل حذف نيست، همان طورى كه انگشتان يك دست با هم اختلاف دارند، انسانها نيز از نظر فكر وانديشه، تحرك و تلاش، اختلاف دارند وهر نوع اختلاف در زندگى كه مربوط به تفاوتهاى آفرينش انسان باشد، قابل حذف نيست.

آن گونه اختلافات قابل حذف است كه ريشه هاى سرشتى وخلقتى نداشته وقدرت وزور، تحميلگر آنها باشد.

تا اين جا با واقعيت مذهب وابعاد آن آشنا شديم. اكنون وقت آن رسيده است كه با فوايد وريشه هاى آن در درون انسان آشنا شويم و اين همان گفتار ما در بحث آينده است.


صفحه 33

2. ريشه هاى مذهب در آفرينش انسان

اعتقاد به خداو توجه به ماوراء طبيعت، بر خلاف انديشه مادّيها يك فكر وارداتى نيست كه از خارج بر ما تلقين شده باشد; بلكه تمايلات مذهبى يك نوع ريشه در وجود وآفرينش ما دارد واز اين جهت مذهب را در عداد امور فطرى در آورده است.

اصولاً آگاهى هاى انسان بر دو نوع است:

1ـ آگاهى كه از خارج بر او تفهيم وتلقين شده است واگر عامل خارجى نبود او هرگز به اين فكر نمى رسيد. مانند: قوانين فيزيكى و شيمايى واصول هندسى كه يك رشته افكارى هستند كه از خارج به او رسيده است.

2ـ آگاهى هايى كه از درون انسان مى جوشد، ودر اين آگاهى، عامل خارجى دخالت ندارد. مانند: آگاهى انسان از گرسنگى وتشنگى خويش، آگاهى انسان از هستى وبودن خويش. يا تمايل به ازدواج درسن خاص، يا علاقه او به مال و مقام در مقطع معيّن از زندگى، كه همگى يك نوع يافته هاى درونى است كه از باطن انسان سرچشمه مى گيرد واينها را فطريات وغرائز مى نامند. با توجه به اين تقسيم ميل به خداجويى وخداخواهى، ريشه فطرى دارد واين مسأله اى است كه روانشناسى امروز آن راتصديق كرده وحس مذهبى را يكى از چهار حس اصيل وهمگانى انسان مى داند.


صفحه 34

روانشناسى امروز مى گويد: بشر با احساسات چهارگانه اى مجهز است:

الف ـ حس كنجكاوى كه خلاق علوم ودانشهاست.

ب ـ حس نيكى كه مايه گرايشهاى انسان به خوبيها ونيكيهاست. از اين جهت همه انسانها امانتدارى را نيك وپيمان شكنى را بد مى دانند.

ج ـ حس زيبايى كه خلاق صنايع زيبا ومايه گرايشهاى او به امور زيبا است. وتمام صنايع ظريف وكاشى كاريها، مخلوق اين حس مى باشند.

د ـ حس مذهبى كه در اوان بلوغ، در دختر و پسر ظهور و بروز بيشترى دارد وناخود آگاه ، انسان را به سازنده اين جهان وقدرت مافوق رهبرى مى كند. شما مى توانيد براى آگاهى ازاين حس مذهبى، به كتابهاى روانشناسى، بالأخص كتاب «حس دينى يا بُعد چهارم روح انسانى» مراجعه كنيد.

قرآن در نقاط متعددى، آگاهى انسان را از خدا واز نيكى ها وبديها، نهادى مى داند واين مطلب در چند آيه وارد شده است; كه برخى را در اين جا مى آوريم:

1. (فَأقِمْ وَجْهَكَ للدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها...)(سوره روم آيه 30)

به آيين خدا روى بياور آيينى كه آفرينش خدا است در انسان وآنها را بر آن آفرينش آفريده است.

جمله (فِطْرَتَ اللّهِ) بيانگر لفظ دين است كه قبل از آن قرار گرفته است وحاكى است كه دين از امور فطرى وخلقتى در بشر است.

2. (وهَدَيْناهُ النَّجْدَينِ) (سوره بلد آيه هاى 10و...)

او را به نيكيها وبديها آشنا ساختيم.

(وَنَفْس وما سَوّيها * فأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها)(سوره شمس آيه هاى 7ـ 8)


صفحه 35

سوگند به جان انسان وخدايى كه آن را آفريد و بديها و خوبيها را به او الهام كرد.

بنابر اين، طبق نظريه دانشمندان وصراحت قرآن، دين به صورت اجمالى (يعنى توجه به سازنده جهان ويك رشته اصول كلى آن) فطرى است وريشه هاى درونى دارد. ولى يك امر فطرى در صورتى به خوبى رشدمى كند كه به وسيله افراد بيدار وآگاه رهبرى شود، وگرنه شاخه هاى كج ومعوجى پيدا مى كند كه نتيجه مطلوب را نمى دهد.

نقش دين در زندگى

چون دين يك امر فطرى وسرشتى است، نقش عظيمى در زندگى علمى و اجتماعى بشر دارد كه به صورت فشرده به آن اشاره مى شود:

الف ـ دين خلاق علوم ودانشهاست. اعتقاد به خدا واين كه موجودى دانا و توانا، ماده را آفريده وصاحب اين جهان است، روح تحقيق را در انسانها زنده مى سازد. زيرا مصنوع موجود دانا و توانا، بايد داراى نظم وقانون باشد. در حالى كه اعتقاد به مادى گرى ، روح تحقيق را از بين مى برد، زيرا او معتقد است كه ماده قديم است واين موجود فاقد علم و شعور در خود اثر گذارده است در حالى كه مصنوع موجود فاقد شعور، نمى تواند داراى نظم و قانون باشد كه از آن تحقيق كنيم.

وبه ديگر سخن، هرگاه معتقد شويم كه جهان خالق دانا وتوانايى دارد، اين عقيده دانشمند را در آزمايشگاهها بر آن مى دارد كه در باره اسرار آفرينش به فكر و بررسى بپردازد; ولى اگر معتقد شويم كه جهان، خالق دانا و توانايى ندارد، واگر هم نظام وقانونى داشته باشد از طريق تصادف است، اين عقيده ما را به تحقيق وادار نمى كند. از اين جهت بايد گفت: اعتقاد مذهبى به پيشرفت علوم كمك كرده وروح تحقيق را زنده مى كند. همچنان بايد گفت: آن دانشمند مادى كه پشت لابراتوار نشسته ومى خواهد كاشف قوانين ونظام جهان باشد، قبلاً معتقد است كه اين جهان داراى قوانين ونظام است ومى خواهد آنها را كشف كند; چنين عقيده اى جدا ازاين نيست كه براى جهان، نظام بخشى دانا و توانا وجود دارد. واگر داراى چنين عقيده نبود هرگز به دنبال


صفحه 36

تحقيق نمى رفت. واين عقيده جدا از اعتقاد به خدا نيست والا اعتقاد به اصالت مادّه واين كه جز مادّه چيزى نيست، نمى تواند چنين نتيجه اى دهد كه جهان صد در صد نظم وقانون دارد.

ب ـ مذهب پشتوانه اخلاق است: شكى نيست كه انسان اخلاقى بايد يك رشته محروميتها را بپذيرد، زيرا درستكارى، عدالت، و... مستلزم چشم پوشى ازيك رشته لذائذ و معنويّات است. از اين جهت، احياء روح مذهبى ضامن اجراى اصول عاليه اخلاقى است.

ج ـ دين تكيه گاه استوارى در برابر حوادث است واين فايده را دارد كه انسان را در برابر حوادث بيمه مى سازد. زيرا اولاً يك فردمذهبى، حوادث جهان را مربوط به اراده حكيمانه خدا مى داند واين اعتقاد سبب مى شود كه همه ناگواريها را به نفع خود تفسير كند هرچند از اسرار آن آگاه نباشد; ثانياً معتقد مى شود كه حوادث ناگوار امروز، پاداشهاى عظيمى در سراى ديگر دارد واين نوع حوادث، بى اجر ومزد نيست. از اين جهت، در مقابل سختيها ودشواريها مانند كوه ثابت واستوار مى ماند.

تا اينجا از ريشه هاى دين و نقش آن آگاه شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه خود دين را بشناسيم و موضع گيريهاى آن را در محورهاى اعتقادى، اجتماعى و اقتصادى بدانيم.


صفحه 37

3.شناخت ارزشمند در اسلام كدام است؟

نخستين گام در «آشنايى با اسلام» اين است كه بايد به شناخت مورد نظر او توجه كنيم. آيا اسلام هر شناختى را مى پذيرد؟ يا آن گونه شناخت را مى پذيرد كه صورت جزمى و يقينى داشته باشد؟

اسلام تنها براى شناختى ارزشى قائل است كه قطعى وجزمى باشد; از اينرو ما را از پيروى كردن از هرگونه ظن و شك باز مى دارد:

(وَلا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إنَّ السَّمْعَ والبَصَرَ والفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مسْئُولاً) (سوره إسرا آيه 36).

«از آنچه كه به آن علم ندارى پيروى مكن زيرا گوش وچشم ودل همه مسئولند».

قرآن آن گونه پيروى هايى را كه ملاكى جز عادات و سنتهاى نياكان ندارد، به شدت رد مى كند ومى گويد: نبايد روش نياكان سبب پيروى گردد:

(بَلْ قالُوا إنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّة وَ إنّا عَلى آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ)(سوره زخرف آيه 22).

«مى گويند، ما پدران خود را بر همين راه وروش يافتيم وما از روش آنان پيروى مى كنيم».

قرآن در آيه اى ديگر، هر نوع پيروى به عنوان خود باختگى در برابر بزرگان را رد مى كند ومى فرمايد:


صفحه 38

(رَبَّنا إنّا أطَعْنا سادَتَنا وَكُبَراءَنا فَأضَلُّونَا السَّبيلا)(احزاب آيه 67).

«مى گويند، پروردگارا ما از بزرگان وپيشوايان خود پيروى كرديم وما را گمراه كردند».

اسلام، به شناختى ارزش مى دهد كه از نظر ابزار يا متكى به حس، يا متكى به عقل وخرد باشد:

(وَاللّهُ أخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لاتَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ والأبْصارَ والأفْئدةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرونَ) ( نحل آيه 78).

خداوند شما را از شكم مادران بيرون آورد درحالى كه چيزى نمى دانستيد وبراى شما گوش، چشم ودل، قرار داد، تا خدا را سپاسگزار باشيد.

در آيه «سمع» و «بصر» كه مربوط به حس و تجربه است، از ابزار شناخت شمرده شده است و «فؤاد» به معنى «دل» و «عقل» ، كه مربوط به استدلال و برهان است، يكى ديگر از ابزار شناخت، معرفى گرديده است. از اين جهت، هر نوع شناختى كه مبنى بر يكى از دو ابزار ياد شده باشد مورد پذيرش اسلام است. بنابر اين، شناختهاى پندارى وتقليدى، مورد اعتبار اسلام نيست.

در اينجا ، پاسخ به يك سؤال، لازم است و آن اين كه: اگر شناختهاى تقليدى از ارزش بيرون است، چگونه مسلمانان در مسائل فروع، از مجتهد تقليد مى كنند؟

در پاسخ بايد گفت: رجوع به مجتهد ، رجوع به متخصص است واساس زندگى بشر اين است كه فرد ناوارد، به متخصص مراجعه كند. زيرا يك فرد نمى تواند در همه مسائل متخصص گردد.

گذشته از اين، رجوع به مجتهد از طريق دليل قطعى ثابت شده است وخود آورنده شريعت گفته است كه بايد در مسائل فرعى وعملى، به مجتهد عادل مراجعه كرد. و چون اين مراجعه به حكم خود صاحب شريعت است، قطعاً يك نوع شناخت قطعى خواهد بود. (البته قطعى اجمالى).

تقليد در اصول عقايد امكان پذير نيست، زيرا معناى آن اين است كه انسان يكى از مكتبهاى


صفحه 39

متضاد را بدون دليل بپذيرد، در حالى كه در تقليد در فروع، اصل مكتب با دليل ثابت شده، در فروع و جزئيات تقليد مى كند «ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا».

موضوع شناخت

اسلام در ميان موضوعات شناخت، به شناخت سه چيز اهميّت بيشترى مى دهد:

1ـ شناخت انسان:

(سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الآفاقِ وَفي أنْفُسِهِمْ حتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أنَّهُ الحَقُّ أَوَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أنَّهُ عَلى كُلِّ شيء شهيدٌ) (سوره فصلت آيه 53).

«به همين زودى نشانه هاى خود را در جهان ودر نفوس انسانها، ارائه مى دهيم تا بدانند او حق است واو بر همه چيز قادر وتوانا است».

جمله (وَفي أنْفُسِهِمْ) دعوت به شناخت نفوس انسانى است كه مى تواند پايه شناختها ى ديگرى باشد.

2ـ شناخت طبيعت:
شناخت جهان، مورد علاقه اسلام است: (قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِي السَّمواتِ والأرضِ) (سوره يونس آيه 101).

«بگو: به آنچه در آسمانها وزمين است، بنگريد».

در آيه ديگرى، شناخت جهان را از نشانه هاى افراد خردمند دانسته :

(إنَّ في خَلْقِ السَّمواتِ والأرضِ واخْتِلافِ اللَّيل والنَّهارِ لاَيات لاِولِى الألْبابِ)( آل عمران آيه 190).

«در آفرينش آسمانها وزمين ودر پى آمدن شب وروز، براى خردمندان نشانه ها است».

3ـ شناخت تاريخ: قرآن شناخت تاريخ را به عنوان يك معلّم پند دهنده معرفى مى كند: (لَقَدْ كانَ في قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِى الألْبابِ) (سوره يوسف آيه 111).

ودر آيات ديگر، انسانها را دعوت مى كند كه زندگانى اقوام وملل گذشته را عالمانه مطالعه كنند:


صفحه 40

(فَاقْصُصِ القَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرونَ) (سوره اعراف آيه 176).

«داستانها را بازگو كن، شايد آنان فكر كنند.»

ولى تمام اين شناختها مقدمه شناخت خدا و پديدآورنده انسان و طبيعت و تاريخ است از اين جهت، پيرامون شناخت خدا، به گونه اى بحث مى كنيم.


صفحه 41

4. راه هاى خداشناسى

اكنون كه با شناخت مطلوب در اسلام آشنا شديم، لازم است راههاى شناخت خدا را يكى پس از ديگرى مورد بررسى قرار دهيم، همان گونه كه گفته اند، راه به سوى خدا، به اندازه شمارش نفسهاى انسان است وهر پديده اى در جهان، بسان سكّه دو رويه اى است كه يك رويه آن ، طبيعت ويك رويه ديگر آن خداست وهر انسان خردمندى از مطالعه پديده ها، راهى به سوى خدا دارد. ولى درعين حال، اين طرق بى شمار را مى شود تحت ضوابطى در آورد. اينك برخى از طرقى كه قرآن ما را به آن دعوت كرده است:

1ـ برهان نظم:

مقصود از برهان نظم اين است كه نظام جهان گواهى مى دهد كه موجود دانا و توانايى ، اين نظام را پديد آورده است وگرنه خود ماده، ناتوان تر از آن است كه به خود نظم ونظام بخشد.

پذيرش برهان نظم، بر چهار اصل استوار است:

الف ـ جهانى خارج از ذهن وجود دارد:

مقصود از اين اصل اين است كه دايره هستى به ذهن وذهنيات منحصر نيست، بلكه آنچه را كه ما تصور مى كنيم، در خارج از ذهن واقعيت دارد وبه ديگر سخن، در بررسيهاى خود


صفحه 42

«رئاليست» مى باشد نه «ايده آليست» . مقصود از رئاليست آن شخص واقع گرا است كه جهان خارج از ذهن را مى پذيرد ومى گويد در خارج از ذهن من، ماه وآفتاب، دريا وهامون، وجود دارد ويك فرد خداشناس تا اين اصل را نپذيرد، نمى تواند گامى بسوى خداشناسى بردارد.

شگفت اين جاست كه برخى از مادى ها وبه دنبال آن ماركسيستها، خدا پرستان را ايده آليست قلمداد كرده ويك چنين جنايت علمى را مرتكب شده اند، در صورتى كه پايه خداشناسى كه برهان نظم است، بر اساس پذيرفتن عينيتهاى خارجى است.

ب ـ جهان ماده داراى نظم وقوانين است:

اين مطلبى است كه علوم، به اثبات آن كمر بسته وقوانين حاكم بر طبيعت را كشف كرده اند وهرچه دانشهاى بشرى در اين مورد پيش رود گامى به سوى خدا شناسى برداشته مى شود.

ج ـ اصل عليّت:

مقصود ازاين اصل، اين است كه قوانين حاكم بر ماده عاملى لازم دارد وچيزى در جهان بدون علّت امكان پذير نيست.

د ـ تصادف علّت نظم نيست:

مقصود از اين اصل، اين است كه اين نظم نمى تواند برخاسته از خود ماده باشد; زيرا ماده فاقد شعور ودرك نمى تواند آفريننده يك چنين نظم حساب شده باشد وتصور اين كه تصادف مولكول ها آفريننده اين نظم بوده، منطق كودكانه اى است كه هيچ خردى آن را نمى پذيرد. انسان خردمند هرگز نمى پذيرد يك نامه ماشين شده، محصول حركت انگشتان يك فرد بى سواد ويا يك انسان بازيگر باشد، بلكه همگان به روشنى مى گويند، ماشين نويس آگاه از كار ماشين، با توجه به حروف آن وبا توجه به نامه اى كه قصد تايپ آن را دارد، اين نامه را ماشين كرده است.


صفحه 43

اين نوع شناخت ها، شناخت آيتى است

در قرآن ، كلمه آيه وآيات بيش از حدّ به كار مى رود وغالباً اين لفظ در مورد نشانه هاى وجود خدا استعمال مى شود واين شناخت آيتى است; يعنى از اثر يك شىء به وجود مؤثر وصفات آن پى ببريم، زيرا اثر يك شىء همان گونه كه از وجود مؤثر حكايت مى كند، از صفات آن نيز حكايت دارد همگى مى گوييم، فردوسى يك شاعر اديب وآگاه از داستانهاى ايران باستان است، ما هرگز فردوسى را نديده ايم وخصوصيات روحى او را نيازموده ايم، اثر ادبى او، از وجود او وخصوصيات روحى او كاشف وبازگو كننده است; عين اين مطلب، در باره قانون بوعلى كه در طب است حاكم وجارى است. اين نوع شناختها را شناختهاى آيتى مى گويند وهدف اين است كه از نشانه به صاحب نشانه پى ببريم.

بحث حضرت ابراهيم با گروههاى ستاره پرست، ماه پرست، آفتاب پرست معروف است; وى براى بى پايه نشان دادن پرستش اين نوع اجرام، براى مدت كوتاهى با پرستندگان آنها هم صدا شد، ولى بعداً، ربوبيت آنها را باطل كرد; زيرا اين اجرام، دستخوش انقطاع از انسان است وخداى مربى وپرورش دهنده، پيوسته بايد با انسان در رابطه باشد واز او غفلت نكند، او از اين طريق، ثابت كرد كه نشانه هاى ربوبيّت، در اين اجرام نيست وبايد سراغ آن خدايى رفت كه اينها را آفريده وپيوسته حضور دارد و چنين فرمود:
(إنّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذي فَطَرَ السَّمواتِ والأرضَ حَنيفاً وَ ما أنَا مِنَ المُشْرِكينَ)(سوره انعام آيه 79).

2ـ هدفدارى وهماهنگى در آفرينش جهان

يكى ديگر از دلايل اثبات صانع، وجود هماهنگى و هدفدارى در جهان آفرينش است.

سلول انسان در رحم مادر پرورش پيدا مى كند، همراه با رشد «جنين» و رسيدن آن به مرحله تولد، غده هاى توليد كننده شير، تحت تأثير «هورمونهاى» مخصوص، آرام آرام خود را براى تغذيه نوزاد آماده مى كند، به گونه اى كه همزمان با تولد فرزند غذاى او نيز آماده مى شود.


صفحه 44

اين هماهنگى، نشانه وجود تدبير ونقشه در آفرينش كودك ومادر است; زيرا ساليان قبل از تولد كودك، دستگاهى متناسب با دهان ودست وگلوى كودك، در پيكر مادر تعبيه شده وبه تدريج رشد يافته ودر روزى كه نوزاد به آن نياز شديد دارد، مورد بهره بردارى قرار گرفته است.

دراين جا مادّى نمى تواند اين هدفدارى را از طريق تصادف توجيه كند، همچنان كه نمى تواند در اين مورد، به خاصيت ماده پناه برد. ممكن است بگويد رشد يك نطفه ودر آمدن آن به صورت انسان، خاصيّت ماده است، يا بگويد رشديك نهال ودر آمدن آن به صورت يك درخت برومند، خاصيت سلول درختى و نهال آن است، ولى هرگز نمى تواند پيشى بينى نيازهاى آينده يك موجود را كه مدتها پيش از آن به وجود آمده است از طريق تصادف يا خاصيت ماده تفسير كند; چه اينكه اين پيش بينى از مقوله آينده نگرى وكار از روى نقشه وحساب است.

گاهى دو موجود، هركدام مكمل ديگرى است، مثلاً وجود درخت مكمل جانداران وهمچنين وجود جاندار، مكمل وجود درختان است واگر هستى منحصر به يكى از اين دو بود، اثرى از هيچكدام نبود، زيرا درخت، توليد كننده «اكسيژن ومصرف كننده «كربن» است، در حالى كه جاندار ، توليد كننده كربن و مصرف كننده اكسيژن است واگر يكى بود وديگرى نبود از وجود هيچ كدام خبرى نبود. اين نظام، گواه بر وجود نقشه و تدبير در خلقت هر دو است وهرگز نمى توان چنين نظامى را برخاسته از ماده بى عقل و شعور دانست.

يادآورى دو نكته:

1ـ در شناخت صانع جهان، پيوسته بايد از نظام موجود، بر وجود خدا استدلال كرد. مثلاً، خود قرآن (چنانكه در بحث صفات مى آيد)، گردش منظم بادها را گواه بر وجود صانع جهان گرفته است; در حالى كه گاهى ديده مى شود، افراد از حادثه هاى استثنائى، بر وجود خدا استدلال مى كنند، مثلاً اگر روزى باد از طرف غير معمول بوزد آن را گواه بر وجود خدا مى گيرند; در صورتى كه بايد در هر دو شكل، بر وجود خدا استدلال كنيم، نه اينكه تنها در موارد استثنائى; زيرا، مفاد آن، اين است كه نظام علمى، منتهى به اثبات صانع نمى شود وآنچه را كه علم كشف كرده است نمى تواند خدا را ثابت كند وتنها پديده هايى كه علت آنها شناخته نشده است، گواه بر


صفحه 45

وجود خدا است. يك چنين طرز تفكر بهانه به دست دشمن مى دهد و دين را با علم، ناسازگار قلمداد مى كند.

2ـ گاهى ديده مى شود كه تنها وجود حيات وپيدايش آن در ماده، نخستين، پايه استدلال بر وجود خدا قرار مى گيرد; به اين بيان كه :زمين، جزء خورشيد بود، چگونه اين موجود داغ و سوزان كه همه مواد حياتى آن كشته شده، داراى حيات وزندگى گشت؟

درحالى كه وجود حيات كنونى نيز ، مى تواند ما را به سوى خدا رهبرى كند وقرآن وجود موجودات زنده را در زمين، نشانه وجود او گرفته است:

(وَبَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّة) (سوره بقره آيه 164).

در زمين از هر جاندارى پخش كرد.

ما در اين بخش به دلائل كمى اكتفاء كرديم زيرا وجود خدا، آنچنان روشن است كه جز گروه كمى، همه به آن معتقدند.

آنچه مهم است، مسئله تحليل صفات خدا است كه سرچشمه بسيارى از مذاهب و مكاتب كلامى است.


صفحه 46

5. صفات خدا

يكتايى خدا در ابعاد سه گانه

از ميان صفات خداوند، صفت توحيد از صفات برجسته اوست; تو گويى تمام پيامبران براى تبليغ اين اصل آمده اند واگر براى پيامبران، قانون اساسى تصور كنيم، توحيد نخستين اصل از اصول آن را تشكيل مى دهد و اتفاقاً گروه مخالف بيشتر با اين اصل در نبرد و پيكارند.

اقسام توحيد ومراتب آن

توحيد براى خود مراتبى دارد كه به گونه اى فشرده ياد آور مى شويم:

1ـ توحيد ذاتى: مقصود از توحيد ذاتى اين است كه ذات خدا يكى است ونظير ومانندى ندارد.

2ـ توحيد افعالى: به اين معنى است كه خالق جهان يكى است ومؤثر تام ومستقلى جز او نيست و تأثير ديگر اسباب در پرتو فاعليت و خالقيت اوست.

3ـ توحيد در عبادت: يعنى پرستش مخصوص اوست وجز او نبايد كسى را پرستش كرد.

توحيد ذاتى به اين معنى كه خدا نظير ومانندى ندارد وبا توجه به اين كه خدا يك موجود با كمال است ونقص به آن راه ندارد، روشن وواضح است; زيرا فرض دو خدا مستلزم اين است كه


صفحه 47

هركدام متناهى باشد تا يكى از ديگرى متمايز گردد، ولازمه متناهى بودن دو خدا اين است كه هر يك از ديگرى سلب شود و سلب يكى از ديگرى، سلب كمال از ديگرى و در نتيجه ناقص بودن اوست و موجود ناقص نمى تواند خدا باشد.

به ديگر سخن، فرض تعدد، فرض متناهى بودن است وفرض تناهى، ملازم با نقص است ونقص با خدايى سازگار نيست از اين جهت ، بايد وجود خدا را، نامتناهى فرض كنيم وشىء نامتناهى قابل تكرار نيست.زيرا وجود خداى نخست همه جا اعم از ذهن و خارج را احاطه كرده و براى خداى ديگر، امكان وجود نيست. شايد آيه:(قُلْ هُوَ اللّهُ أحَدْ) ناظر به چنين توحيدى باشد.

توحيد ذاتى، معنى ديگرى دارد وآن اينكه: خداوند، داراى اجزاء نيست وبسيط است، زيرا فرض جزء براى خدا مستلزم اين است كه خدا در تحقق خود به اجزائى كه غير از خود هستند، محتاج ونيازمند باشد.

شكى نيست هر مركّبى غير جزء خود هست; يك دستگاه ماشين، يك محلول شيميائى، غير تك تك اجزاء آن است; فرض تركيب در خدا، اين است كه او به تك تك اجزاء كه غير خود وى هستند، محتاج گردد واحتياج با مقام خدايى سازگار نيست.

توحيد افعالىمقصود اين است كه، خالق جهان يكى است وگواه روشن آن، وجود هماهنگى درعالم آفرينش است واينكه كوچكترين تصادمى در وضع كلى جهان نيست. اين امر، نشانه اين است كه اراده واحدى بر اين جهان حكومت مى كند واگر اين جهان زير نظر دو اراده، اداره مى شد، واختلاف اراده، مايه اختلاف تدبير وبه هم خوردن هماهنگى در اجزاء جهان مى گشت.

قرآن با تكيه بر براهين گذشته خدا را به يگانگى مطلق مى خواند:

(وَإلهُكُمْ إلهٌ واحِدٌ لا إلهَ إلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ)(سوره بقره آيه 163).

خداى شما خداى يگانه است، جز او خدايى نيست و او بخشنده ومهربان است.

آنگاه قرآن در آيه بعد هماهنگى جهان را گواه بر اين مدعا مى گيرد ومى فرمايد:


صفحه 48

(إنَّ في خَلْقِ السَّمواتِ والأرضِ واخْتِلافِ اللَّيلِ والنَّهارِ والفُلكِ الَّتي تَجْري فِي البَحْرِ بِما يَنْفَعُ النّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماء فَأحْيا بِهِ الأرضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّة وَ تَصريفِ الرِّياحِ والسَّحابِ المُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ والأرضِ لاَيات لِقَوم يَعْقِلُونَ) (سوره بقره آيه 164).

در آفرينش آسمانها وزمين وگردش شب و روز وحركت كشتى در دريا به سود مردم وفرود آمدن باران از آسمان كه به وسيله آن زمين پس از مردنش زنده مى شود وپخش موجودات زنده در زمين وگردش بادها وحركت ابر موجود ميان آسمان وزمين (در همه اينها)، گواه روشن براى افراد عاقل وخردمند است.

در اين آيه، سخن از نظام آفرينش است كه گواه بر وحدانيّت تدبير ويگانگى خالق جهان است.

توحيد در عبادت: مقصود از اين اصل، اين است كه فقط بايد خدا را پرستش كرد واز پرستش غير او دورى جست. در اينجا بايد دو مطلب روشن شود:

1ـ چرا بايد خدا را پرستش كرد؟

2ـ چرا بايد غير او را پرستش نكرد؟

پرستش خدا انگيزه هايى دارد، بزرگترين انگيزه آن، كمالى است كه انسان در خدا سراغ دارد و آگاهى از اين كمال، سبب مى شود كه انسان خود به خود در برابر آن كانون كمال، خضوع وخشوع كند. اين نوع انگيزه، مخصوص طبقه عارف وآشنايان به مقام ربوبى است; ولى طبقات ديگر، خدا را از آن جهت پرستش مى كنند كه او سرچشمه نعمتها وفيض ها است ويكى از فيضهاى مستمر او، وجود انسان است، پس به حكم عقل، بايد در برابر مُنعِمْ خضوع نمود وسپاس او را به جا آورد; گروه سوّمى نيز خدا را به پاداشهاى بزرگ و يا ترس از كيفرهاى او مى پرستند. در هر حال اين انگيزه ها سبب مى شود كه خدا را بپرستيم.

اما چرا بايد از پرستش غير او امتناع ورزيد؟ زيرا غير اوكمال ندارد يا منبع فيض ونعمت نيست كه ما را وادار به تواضع كند; همچنان كه كيفرها وپاداشهايى در اختيار ندارد كه انگيزه پرستش گردد. زيرا غير خدا، هرچه دارد از كانون كمال دارد وخود، كانون كمال نيست.


صفحه 49

حال بايد ديد، حقيقت پرستش چيست؟


صفحه 50

شناخت ديگر صفات خدا

براى خدا صفات ثبوتى وسلبى هست. مقصود از صفات ثبوتى صفات كمالى است كه بر خدا ثابت مى باشد ومقصود از صفات سلبى آن رشته از نقايص است كه از خدا سلب مى گردد. از صفات ثبوتى خدا پنج صفت را در اينجا متذكر مى شويم:

(1) ـ دانا (2) ـ توانا (3)ـ زنده (4) ـ بينا (5) ـ شنوا

در باره اثبات دو صفت نخست كافى است كه مصنوعات او را از اتم تا كهكشان مطالعه كنيم.

علوم بشرى با پى گيرى ده هزار ساله خود توانسته است قسمت ناچيزى از اسرار و رازهاى پيچيده جهان را به دست آورد; در حالى كه قسمت اعظم آنها تحت پوشش جهل انسان باقى است.

مطالعه اين جهان ما را به علم بى پايان وقدرت نامتناهى خدا رهنمون مى گردد ومى رساند كه خدا از مجموع قوانينى كه بشر در علوم طبيعى كشف كرده است آگاه بوده وجهان را با قدرت خود آفريده است. واين مطالعه ما را به دو صفت علم و قدرت خدا رهبرى مى كند.

درباره صفت حيات نياز به دليل جداگانه نداريم زيرا وقتى ثابت شد كه او دانا و توانا است طبعاً ثابت مى شود كه او زنده است زيرا موجود زنده جز به اين دو صفت بارز به صفات ديگرى نياز ندارد.

درست است كه در علوم طبيعى مى گويند موجود زنده موجودى است كه خصيصه هاى : رشد، توليد مثل، پاسخ به محرك، تغذيه را دارا مى باشد. حيات وزندگى به اين معنا، مخصوص موجودات طبيعى است وگرنه حيات معناى وسيع وگسترده اى دارد، كه ممكن است به هيچ كدام از اين خصيصه ها نيازى نداشته باشد. دانشمندان علوم طبيعى چون سرو كار با موجودات طبيعى دارند ولذا حيات را در محدوده علم ودانش خود تفسير مى كنند. ولى يك فيلسوف كه مسأله را از ديدگاه برترى مى نگرد براى آن معناى وسيع قائل شده واين خصائص را از آن در حيات موجودات طبيعى مى داند نه اينكه واقعيت «حيات» مطلقاً بستگى به آنها داشته باشد.

در اين جا دو صفت ديگر خدا به معناى سميع و بصير نيز روشن مى شود زيرا اين دو صفت


صفحه 51

بخشى از علم خداست زيرا آگاهى خدا از مسموعات ومبصرات سبب شده است كه خدا را شنوا وبينا معرفى كنيم. وگرنه «سميع» به معناى اين كه از طريق ابزار ويا «بصير» به معنى اين كه از طريق دستگاه خاصى ببيند ويا بشنود در اينجا مطرح نيست. بلكه حضور جهان نزد خدا از آن جمله مسموعات ومبصرات، سبب آن شده كه او را با اين دو صفت ياد كنيم.