صفحه 52
با ديگر صفات ثبوتى و سلبى خدا آشنا شويم
با ديگر صفات ثبوتى و سلبى خدا
آشنا شويم
با بيشترين صفات ثبوتى خدا آشنا شديم ولى سه صفت ديگر از صفات ثبوتى او را متذكر مى شويم:
1ـ عادل 2ـ حكيم 3ـ غنى (بى نياز )
عدل ودادگرى يكى از صفات خدا به شمار مى رود، واساس مسئله عدل الهى را موضوع توانائى خرد بر تشخيص زشت وزيبا تشكيل مى دهد، از آنجا كه عقل وخرد بر تشخيص اين نوع از كارها توانا است، به روشنى داورى مى كند كه ساحت خدا از هر كار قبيح وزشت پيراسته مى باشد وظلم وستم يكى از كارهاى زشت، مى باشد كه او هرگز انجام نمى دهد.
انگيزه انجام ظلم يكى از دو چيز ياد شده در زير است:
1ـ يا فاعل از زشتى ظلم آگاهى ندارد.
2ـ يا به آن نياز دارد.
صفحه 53
فرض نخست با گستردگى علم خدا صد درصد منتفى است هرگاه خرد، زشتى ظلم وستم را درك مى كند خدا كه پديد آرنده كليه مغزها ودركها است به نحو روشن از آن آگاه خواهد بود وچيزى بر خداى جهان مخفى نمى باشد.
فرض دوم كه خدا به ستم نياز داشته باشد نيز منتفى است. او خالق جهان وانسان است وهر چه آفريده ها دارند از او دارند، واو ديگر چه نيازى به ظلم دارد.
برخى كه از توصيف خدا به عدل وداد خوددارى مى كنند انكار خود را چنين توجيه مى نمايند:
«ما حق نداريم قلمرو قدرت خدا را محدود سازيم وحق نداريم به او بگوئيم بايد به عدل و داد رفتار كند نه به ظلم و ستم، بلكه هر كارى كه او انجام داد همان خوب است» .
در اين سخن مغالطه روشنى وجود دارد:
اين كه مى گوئيم خدا دادگر است و ظلم وستم نمى كند، مقصد محدود كردن قلمرو قدرت او نيست بلكه هدف اين است كه با توجه به علم گسترده خدا وتوانائى او بر همه چيز، و بى نيازى وى از همه چيز، كشف مى كنيم كه خدا چنين كارى را انجام نمى دهد زيرا دواعى ظلم در او موجود نيست.
فرق است بين اين كه بگوئيم خدا نبايد انجام دهد وبه اصطلاح، حكم و فرمانى صادر كنيم وبين اين كه با توجه به يك رشته مقدمات، حكمى را استكشاف بنمائيم، مثلاً مى گوييم سه زاويه مثلث با صدو هشتاد درجه مساوى است، نه كمتر است ونه زيادتر. هدف از اين جمله حكم و فرمان نيست زيرا واقعيات، تابع حكم وفرمان ما نمى باشد اگر زاويه هاى مثلث با دو زاويه قائمه مساوى نباشد هرگز با حكم وفرمان ما اين واقعيت تحقق نمى پذيرد بلكه ما درا ين موقف از روى يك رشته مقدمات چنين حكمى را به دست مى آوريم.
در مورد خدا نيز جريان از اين قبيل است وهرگز حكم و فرمانى در كار نيست وهدف محدود كردن قدرت او نمى باشد; زيرا شكى نيست كه او قدرت و توانائى بر داد وستم، زيبا و زشت دارد بلكه هدف اين است كه با توجه به اين كه او زشت وزيبا را تشخيص مى دهد وبا توجه به اين كه ظلم بر ديگران نازيبا است واز طرف ديگر نيازى به آن ندارد، كشف مى كنيم كه انگيزه هاى
صفحه 54
ظلم در خدا موجود نيست.
قرآن هدف از برانگيختن انبيا را اقامه عدل مى داند و ياد آور مى شود كه تمام پيامبران به اقامه عدل در جامعه دعوت شده اند چنانكه مى فرمايد:
(لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وأنْزَلْنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ المِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ...)(حديد آيه 25).
«ما پيامبران خود را با دلائل روشن برانگيختيم وهمراه آنان كتاب وميزان (عقل كه مايه سنجش حق وباطل است) فرو فرستاديم تا مردم عدل وداد را به پا دارند».
مقصود از صفت دوم(حكيم) اين است كه كارهاى او دور از لغو وعبث وبيهودگى است، زيرا موجود سرا پا علم و قدرت جهت ندارد كه كار عبث انجام دهد وكار عبث سرچشمه اى جز فقدان آگاهى صحيح ندارد. وبه ديگر سخن، آن كس كار لغو انجام مى دهد كه از زشتى آن ناآگاه ويا بر ترك آن قادر وتوانا نباشد وهر دو عامل در خدا منتفى است از اين جهت او موجود حكيم است.
مقصود از صفت سوم(غنىّ) اين است كه وجود خداوند مبدأ ومنبع همه نوع كمال است، طبعاً او غنى وبى نياز خواهد بود زيرا فرض اين است كه همه كمالات از او سرچشمه مى گيرد. غير از او موجود صاحب كمالى نيست كه رفع نياز از خدا كند.
قرآن مجيد خدا را چنين معرفى مى كند:
(يا أيُّهَا النّاسُ أنْتُم الفُقَراءُ إلَى اللّهِ واللّهُ هُوَ الغَنِيُّ الحَميدُ)(فاطر/15)
اى مردم همگى به خدا نيازمنديد وخداوند بى نياز وستوده است.
ودر جاى ديگر مى فرمايد:
(وقالَ مُوسى إنْ تَكْفُرُوا أنْتُمْ وَ مَنْ في الأرضِ جَميعاً فإنَّ اللّهَ لَغَنِيٌّ حَميدٌ)(سوره ابراهيم آيه 8)
«موسى (عليه السلام) گفت اگر شما و همه مردم روى زمين كفر ورزند، پس خداوند بى نياز و ستوده است».
تا اين جا به گونه اى با صفات ثبوتى خدا آشنا شديم اكنون وقت آن رسيده است كه با صفات
صفحه 55
سلبى آشنا شويم.
صفات سلبى خدا
مقصود از صفات سلبى، سلب آن رشته از نقائص است كه ذات حق پيراسته تر از آن است كه با آنها متصف شود.
در ميان صفات سلبى به دو صفت ياد شده در زير توجه فرمائيد:
1ـ خدا جسم نيست .
2ـ خدا مركب نيست.
دليل هر دو سلب، روشن است، زيرا اگر جسم باشد طبعاً نياز به مكان خواهد داشت وشىء محتاج نمى تواند خدا باشد.
همچنين مركب نيست زيرا مركب به اجزاء خود نياز دارد. واجزاء،غير مركب مى باشند، وموجود محتاج نمى تواند خدا باشد. بلكه نياز به قدرتى دارد كه از او رفع نياز نمايد. وهم چنين است ديگر صفات سلبى خدا كه همگى به آن خاطر ازخدا سلب مى شوند كه وجود آنها مايه نقص ونياز است وخدا بالاتر از آن است كه نقص ونياز به ذات او راه يابد.
اصولاً مى توان تمام صفات ثبوتى را به يك صفت و همه صفات سلبى را نيز به يك صفت باز گرداند وآن اين كه، هر نوع كمالى كه به انديشه انسان برسد خدا آن كمال را داراست واگر عالم وقادر است ازاين جهت است كه علم وقدرت، كمال است. هم چنين هر نقصى كه به انديشه انسان برسد خدا از آن منزه وپيراسته است.
واگر خدا جسم ومركب نيست از آن جهت است كه جسم بودن وتركيب مستلزم نقص است ازا ين جهت مى توان گفت كه خداوند يك صفت ثبوتى وآن ثبوت تمام كمالات برخدا ويك صفت سلبى وآن سلب تمام نقائص از او، بيش ندارد.
صفحه 56
رفع يك اشتباه
گاهى گفته مى شود چگونه انسان، موجود محدودى است كه مى تواند موجود نامحدود را مانند خدا بشناسد، در حالى كه نامحدود در افق موجود محدود قرار نمى گيرد. وبه تعبير دانشمندان:
به كنه ذاتش خرد برد پى *** اگر رسد خس به قعر دريا
وبه قول ديگرى:
اى برتر از خيال وقياس و گمان ووهم *** وز هرچه گفته اند وشنيديم وخوانده ايم
ولى پاسخ اين سؤال روشن است زيرا فرق است ميان شناخت مطلق وشناخت نسبى. آنچه ممكن نيست، شناخت تمام جوانب و ابعاد وجود اوست، نه شناخت نسبى، موجود محدود مى تواند از طريق صفات خدا به گونه اى با او آشنا شود.
شناخت صفات خدا از طريق قرآن
قرآن خدا را در سوره حشر با صفات چهارده گانه اى معرفى كرده است آنجا كه مى فرمايد:
(هُوَ اللّهُ الَّذي لاإلهَ إلاّ هُوَ عالِمُ الغَيْبِ والشَّهادَةِ هُوَ الرَّحمنُ الرّحيمُ * هُوَ اللّهُ الَّذي لاإلهَ إلاّ هُوَ المَلِكُ القُدُّوسُ السَّلامُ المُؤمِنُ المُهَيْمِنُ العَزيزُ الجَبّارُ المُتَكَبِّرُ سبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشرِكُونَ * هُوَ اللّهُ الخالِقُ البارِىءُ المُصَوِّرُ لَهُ الأسْماءُ الحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّمواتِ والأرضِ وَ هُوَ العَزيزُ الحَكيمُ)(سوره حشر آيه 22ــ 24).
1ـ اوست خدائى كه جز او خدائى نيست .2ـ او آگاه از پنهان و آشكار است. 3ـ او رحمان ورحيم است. 4ـ فرمانرواى مطلق. 5ـ پاك. 6ـ بى عيب . 7ـ ايمنى بخش. 8ـ نگهبان. 9ـ گرانقدر. 10ـ پرقدرت. 11ـ بلند پايه .12ـ آفريننده. 13ـ تصويرگر است.
ودر سوره آل عمران او را چنين معرفى مى كند:
(إنَّ اللّهَ لايَخْفى عَلَيْهِ شيءٌ فِي الأرضِ وَلا فِي السّماءِ) (سوره آل عمران آيه5).
براى خداوند چيزى در زمين وآسمان پنهان نمى ماند.
صفحه 57
معرفى هاى تورات از خدا
بايد در شناخت خدا به عقل و خرد يا به كتاب آسمانى تحريف نشده اعتماد كنيم وگرنه معرفى كتابهاى تحريف شده جز دورى از شناخت واقعى نتيجه ديگرى ندارد اينك دو نمونه از معرفى هاى تورات نسبت به خدا را ياد آور مى شويم.
1ـ تورات در سفر تكوين (كتاب آفرينش) خدا را آن چنان معرفى مى كند كه گويا در باغهاى بهشت راه مى رود وآواز مى خواند وجايگاه آدم را نمى داند(1)، يك چنين معرفى از خدا كجا ومعرفى كه قرآن از خداوند در باره آگاهى گسترده او مى كند كجا.
2ـ قرآن در مواردى كه سخن از آفرينش آسمانها وزمين در شش روز به ميان مى آورد بلافاصله مى گويد:
(...وَما مَسَّنا مِنْ لُغُوب) (سوره ق آيه 38)
«به ما خستگى دست نداد».
اصرار براين مطلب در قرآن گويا ناظر بر مطلبى است كه تورات در اين مورد دارد كه خداوند پس از آفرينش آسمانها وزمين در اين مدت خسته شده وبه استراحت پرداخت(2) اين نوع معرفى ها مايه دورى طبقه روشنفكر از خدا بود.
1 . تورات سفر تكوين ، فصل سوم جمله هاى 9ـ11.
2 . تورات سفر تكوين،فصل دوم جمله3.
صفحه 58
7. نياز بشر به راهنمايان آسمانى
« نبوّت عامّه »
بطور مسلم بشر براى هدفى آفريده شده است، هدفى كه به خود انسان باز مى گردد نه به خدا. وبه ديگر سخن، آفرينش انسان بى هدف نيست هرچند براى آفريدگار در اين مورد هدفى كه بر طرف كننده نياز او باشد وجود ندارد ودليل اين مطلب روشن است، زيرا خداى حكيم، پيراسته از آن است كه كار لغو و عبث انجام دهد وانگيزه هاى عمل لغو در خدا موجود نيست، آن فرد كار لغو انجام مى دهد كه يا از زشتى آن آگاه نباشد ويا به آن نياز داشته باشد وهر دو عامل در خدا منتفى است.
از اين بيان نتيجه مى گيريم كه براى آفرينش انسان هدفى است كه بشر براى آن هدف خلق شده است واين هدف جز تكامل انسان از صورت يك ذره بى مقدار تا برسد به صورت يك انسان كامل كه در علم وتوانائى مثَل خدا و جانشين او در روى زمين گردد.
بطور مسلّم بشر در رسيدن به اين مرحله از تكامل به راهنمايانى نياز دارد كه او را به اين مقصد رهبرى كنند وگرنه خود بشر با پاى خود نمى تواند به هدف برسد. اكنون براى روشن شدن اين مطلب دو مثال مى زنيم:
1ـ شكى نيست كه اقتصاد در زندگى انسان نقش مؤثرى دارد وهمه جهان آن را به عنوان يك اصل مؤثر پذيرفته اند، ولى هنوز بشر الفباى اقتصاد را به دست نياورده ودر شيوه آن دو مكتب
صفحه 59
متضاد در برابر هم قرار دارند يكى (سوسياليسم) از آن پس كمونيست وديگرى (كاپيتاليسم). مكتب نخست، بخش خصوصى را غير قانونى اعلام كرده و منتظر آن است كه مالكيت شخصى را نيز لغو كند ومى گويد هنوز بشر آماده پذيرش بهشت كمونيست نيست كه مالكيت به صورت كلى اعم از خصوصى وشخصى لغو گردد. مكتب ديگر، مالكيت را به صورت گسترده پذيرفته و براى آن محدوديتى نه از نظر سبب نه از نظر نتيجه قائل نشده است. اين مكتب هر نوع در آمد را هر چند از طريق ربا و فروختن سلاحهاى مخرب و ويرانگر و فحشا به رسميت شناخته وانسان را مالك آن مى داند. بنابراين بشر الفباى اقتصاد صحيح را نمى داند و از دو مكتب صد درصد متضاد ترويج مى كند.
2ـ در مسئله شناخت صفات خدا بشر به توافق جزئى نرسيده است تا آنجا كه گروهى مانند مجوس به دوگانگى ومسيحيت به سه گانگى، مشركان به صدگانگى معتقد گشته وتوحيد را كه صفت بارز خداست، منكر شده اند. يك چنين بشرى كه از الفباى امور مادى ومعنوى بى خبر است چگونه مى تواند بدون آموزگاران آسمانى به سعادت ممكن برسد.
درهند فقر زده، صد وپنجاه ميليون گاو زندگى مى كنند ومزارع را پايمال مى سازند ولى مردم هند با بدبختى دست به گريبانند واز بدى تغذيه هر روز عدّه زيادى مى ميرند اما جرأت اين كه از گوشت اين گاوها استفاده كنند، ندارند. زيرا مبانى خرافى عقيدتى آنها اجازه چنين كارى را به آنان نمى دهد از اين جهت خدا براى راهنمائى بشر پيامبرانى را اعزام مى كند.
صفات پيامبران
اكنون كه بشر در يك چنين مسائل ضرورى به حقيقتى نرسيده، آيا لازم نيست كه براى تعليم بشر آموزگارانى، اعزام گردد. اكنون لازم است ما صفات ومشخصات آنان را به دست آوريم. اينك مشخصات آنان:
صفحه 60
الف. عصمت
مقصود از عصمت اين است كه پيامبران بايد در مقابل گناه مصون وبيمه باشند. اين شرط به دو چيز بازگشت مى كند:
الف ـ چرا پيامبران بايد معصوم ومصون باشند؟
ب ـ چه مى شود كه آنان داراى چنين قوه وقدرت مى شوند؟
اينك هر دو جهت را بيان مى كنيم: اما جهت نخست، دليل آن اين است كه انبياء براى هدايت مردم برگزيده شده اند وشرط هدايت اين است كه مردم به آنان اعتماد داشته باشند وواقعاً سخن آنها را سخن خدا تلقى كنند، اگر پيامبرى به گفته خود عمل نكند وبه اصطلاح گناهى از او سر بزند اين كار سبب مى شود مردم به او اعتماد نكرده ودر ادعاى او شك و ترديد كنند وبگويند اگر او واقعاً خود را بر انگيخته خدا مى داند، چرا به گفته خود عمل نمى كند؟
البته اين بيان بخشى از مدعاى نخست را ثابت مى كند وآن اين كه پيامبران بايد مصون از گناه باشند واما بخش ديگر از ادعا وآن اينكه پيامبران بايد پيراسته از اشتباه و خطا باشند، دليل آن اين است كه اگر پايه گذار دين در تبليغ احكام دچار اشتباه شود اعتماد مردم از بين مى رود وسلب اعتماد، مايه از بين رفتن هدايت مردم كه براى آن برانگيخته شده اند، مى گردد.
و همچنين اگر در امور عادى دچار اشتباه شود، اين كار سبب مى شود كه مردم به ديگر گفته هاى او اگر مربوط به شريعت باشد از ديده شك و ترديد بنگرند.
خلاصه براى تحقق هدفى كه انبياء براى آن برانگيخته شده اند لازم است پيامبران با نيروى عصمت ومصونيت از گناه و خطا مجهز شوند تا غرض الهى عملى گردد.
اكنون لازم است در باره مطلب دوم سخن بگوييم وآن اين كه چه مى شود كه انبياء از گناه وخطا مصونيت پيدا مى كنند وعامل باز دارنده آنان در دو مرحله چيست، واين همان موضوع گفتار ما در بخش آينده است.
صفحه 61
عامل عصمت در پيامبران چيست؟
عامل عصمت در پيامبران چيست؟
عامل باز دارنده راهنمايان آسمانى از گناه همان ايمان قوى وتقواى فوق العاده آنهاست كه از علم به عواقب گناه سرچشمه مى گيرد. به طور مسلم، علم صد درصد قطعى به واكنش عملى، در انسان ايجاد عصمت مى كند وآنچنان تقوائى در او پديد مى آورد كه هرگز انديشه گناه در مغز او خطور نمى كند، فرض كنيد، به انسانى يك ميليارد دلار بدهند واز او بخواهند كه دست به سيم عريان بزند، كه برق كشنده در آن جريان دارد، بطور مسلم هيچ انسان عاقلى به هيچ قيمتى خود را آلوده به چنين گناهى نمى كند زيرا نتيجه اين نوع گناه مرگ است واو در اين نتيجه شك وترديدى ندارد.
حالا اگر يك نفر نسبت به عواقب شوم ونتايج مرگ بار گناه كه دوزخ وآتش سوزان است چنين علم قطعى پيدا كند، به طور مسلّم دست به گناه نزده واين علم در او يك نوع تقوا ومصونيّتى پديد مى آورد كه به هيچ نحو شكست نمى خورد.
در اين جا ممكن است سؤال شود كه گاهى برخى از آگاهى هاى قطعى در انسان ايجاد مصونيّت نمى كند زيرا مى بينيم افرادى كه مى دانند الكل ضرر دارد وسيگار مضر است مع الوصف مى نوشند ومى كشند پس چرا علم در اين مورد عصمت ايجاد نمى كند؟
پاسخ اين سؤال روشن است وآن اين كه علم در صورتى مى تواند مصونيّت آفرين باشد كه از
صفحه 62
مغز به قلب واز حالت علمى به صورت ايمان در آيد. وتا علم رنگ ايمان به خود نگيرد مايه هدايت ورستگارى نمى گردد، از باب مثال مى گوييم، همه ما مى دانيم كه مرده نمى تواند به انسان ضررى برساند ولى در عين حال همگى از آن مى ترسيم وحاضر نيستيم يك شب با او در بستر بخوابيم. حال آنكه مرده شور نمى ترسد و واهمه ندارد. تفاوت علم ما با علم مرده شور، در اين است كه علم ما فقط آگاهى است وهنوز به علم خود ايمان نداريم. در حالى كه مرده شور بر اثر ممارست، مؤمن است واز مرده نمى ترسد. علم اين گروه كه الكل مى نوشند علمى است كه به حالت ايمان (كه بازدارندگى اثر آن است) در نيامده است.
گذشته از اين، اين گروه يك محاسبه ديگرى نيز مى كنند وآن اينكه زندگى توأم با كيفيت را بر زندگى با كميّت اما بدون كيفيّت مقدّم مى دارند . ودرحقيقت زندگى نخست را بر زندگى دوّم ترجيح مى دهند ومعتقدند شصت سال زندگى با عيش ونوش بهتر از هشتاد سال زندگى پيراسته از آن است.
چگونه از خطا مصون مى شوند؟
عامل باز دارنده پيامبران از گناه روشن شد، اكنون بايد ديد عامل باز دارنده آنان از خطا چيست؟
عامل باز دارنده آنان از خطا يك عامل غيبى است كه در روايات از آن به روح القدس تعبير آورده اند. خداوند آنان را با قدرت ونيروئى مجهز كرده كه نمى گذارد آنان به خطا واشتباه بيفتند، وپيوسته آنان در متن واقعيات قرار مى گيرند واين لطف الهى در حق آنان براى اين است كه اعتماد مردم را به خود جلب كنند، ودر نتيجه هدايت مردم كه براى آن هدف برانگيخته شده اند عملى گردد.
ب. دارنده معجزه
يكى از ديگر صفات آنان اين است كه بايد براى اثبات حقانيت خود دليل وگواهى همراه داشته باشند ويكى از طرق اثبات حقانيت، داشتن معجزه است هرچند، معجزه دليل منحصر نيست
صفحه 63
ونبوت پيامبران را از راههاى ديگر نيز مى توان ثابت كرد، معناى معجزه اين است كه پيامبر كارى را صورت مى دهد كه همه افراد بشر در برابر آن عاجز وناتوان گردند. يك چنين عمل خارق العاده نشانه آن است كه آورنده آن با قدرت الهى مجهز است. زيرا اگر تنها قدرت بشرى بود، جهت نداشت كه همه افراد بشر در طول زمان از مقابله با او عاجز گردند. ولذا هركار خارق العاده كه مايه عاجز شدن همه مردم نباشد يا محصول رياضت است كه مرتاض ديگر نيز مى تواند آن كار را انجام دهد ويا محصول صنعت است كه ديگر افراد نيز مى توانند با آن مقابله نمايند. از اين جهت كار مرتاضان هند به خاطر امكان مقابله وكار پرتاب فضانورد به فضا به خاطر وجود معارضه در بلوك ديگر معجزه نيست بلكه علل روشن وقابل تحصيلى دارد.
در اينجا بحث ديگرى پيش مى آيد وآن اين كه چگونه معجزه گواه بر صدق گفتار آورنده آن است؟ درست است كه معجزه حاكى از مجهز شدن به قوه الهى است ولى چگونه دليل بر راست گوئى آورنده آن است؟
پاسخ اين سؤال روشن است زيرا خداى علاقمند به هدايت بندگان، هرگز چنين قدرت را به آدم دروغگو نمى دهد. زيرا اين كار با هدفى كه خدا در آفرينش بشر دارد سازگار نيست.
وبه ديگر سخن داشتن معجزه مايه جذب مردم است وتمام انسانها بدون اختيار به چنين فردى جذب مى شوند. و اگرچنين قدرت در اختيار آدم دروغگو نهاده شود قطعاً مايه گمراهى مى گردد وخداى مهربان وعلاقمند به هدايت بندگان چنين قدرتى را در اختيار مدعى دروغگو نمى گذارد.
ج . پيراستگى از عيوب و نقايص
پيامبران از هر عيب و نقص جسمى وروحى كه مايه دورى مردم از آنان مى گردد بايد پيراسته باشند. زيرا وجود چنين عيوب مايه دورى مردم از انبياء مى گردد. ودرنتيجه هدف از بعثت، كه هدايت مردم است به دست نمى آيد.
صفحه 64
د. زندگى عادى ومعمولى
پيامبران به حكم اين كه براى هدايت مردم برانگيخته شده اند زندگى عادى ومعمولى خواهند داشت آنان بسان مردم راه مى روند، كار مى كنند، عقد زناشوئى مى بندند وهرگز كارهاى متناسب با مرتاضان وتاركان دنيا را انجام نمى دهند. ولذا بايد برنامه پيامبران يك برنامه مفيد وسازنده باشد وهرگز نبايد مردم را به رهبانيت وترك زندگى دعوت كنند. در صدر اسلام يكى از خرده هائى كه بر پيامبر مى گرفتند اين بود كه مى گفتند:
(...ما لِهذا الرَّسُولِ يَأكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشي فِي الأسواقِ...)(سوره فرقان آيه7)
چرا اين پيامبر غذا مى خورد ومانند ما در بازار راه مى رود .
آنان كه اين ايراد را مى كردند از هدف بعثت آگاه نبودند كه پيامبر بايد با مردم بياميزد و از آنان فاصله نگيرد تا بهتر بتواند در آنان نفوذ كند.
هـ . اخلاص دردعوت
شيوه تمام پيامبران اين بود كه در دعوت خود خواهان اجر و پاداش نبودند ومنطق همگى اين بود كه :
(وَما أسْألُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أجْر إنْ أجْرِيَ إلاّ على رَبِّ العالَمين)(سوره شعراء آيه109)
براى كار خود اجر و پاداشى نمى طلبم، اجر من بر عهده خداى جهانيان است .
واگر پيامبر گرامى در موردى مى فرمايد:
(...قُلْ لا أسئَلُكُم عَلَيْهِ أجْراً إلاّ المَوَدَّةَ فِي القُربى)(شورى آيه 23)
بگو من مزد و پاداشى جز دوستى خاندانم نمى خواهم .
بدين جهت است كه يك چنين پاداش، پاداش صورى است نه حقيقى، زيرا نتيجه ارتباط با خاندان پيامبر به خود انسان باز مى گردد، نه به خود آنها، اين نوع ارتباط از قبيل ارتباط ناقص
صفحه 65
با كامل وشاگرد با استاد است كه قهراً به سود طرف ناقص تمام مى شود نه كامل.
اكنون وقت آن رسيده است كه ببينيم وسيله آگاهى پيامبران از تعاليم خود چيست؟ وتفاوت آنان با نوابغ چگونه است؟ اين مطالب موضوع بحت ما است در بخش آينده.
صفحه 66
9.پيامبران و نوابغ
آگاهى پيامبران ازجهان بالا به وسيله وحى الهى است. معنى وحى چيست؟
وحى اين است كه پيامبر بدون اينكه از عقل وخرد بهره بگيرد وانديشه اى بسازد، خود مطلب بر قلب پيامبر وارد مى شود ويا فرشته اى را مى بيند وسخن را از او مى گيرد.
پيامبران در حالى كه با نيروى عقل و خرد مجهز مى باشند، ولى علاوه براين دستگاه يك دستگاه ديگرى در وجود آنان تعبيه شده است كه به وسيله آن مى توانند فرمانهاى خدا را دريافت كنند وآن را در اختيار بشر بگذارند.
وبه ديگر سخن پيامبران دو نوع انديشه عرضه مى كنند انديشه اى كه محصول تجربه وآزمون راهنماى عقل وخرد آنهاست. چنين انديشه اى وحى نيست بلكه مطلبى است كه محصول دستگاه فكرى واستدلالى آنان، آن را ساخته است ودر مقابل آن پيامبران دريافت هايى دارند ازجهان برتر بدون اينكه عقل وخرد آنها ويا تجربه وآزمون، در پديد آمدن آنها مؤثر باشد واين گيرندگى خاصى است كه فقط پيامبران با آن مجهزند.
ازاين بيان روشن مى شود كه مقام نبوت غير از مقام نبوغ است ونبى غير از نابغه مى باشد. انديشه نوابغ محصول حسابگريها ومطالعات ديرينه آنهاست وچه بسا هم به واقعياتى برسند وحقايقى را دريابند. درحالى كه معارف پيامبران ودريافت هاى آنان، محصول ارتباط آنان با جهان ديگر است وبدون كوچكترين تفكر وانديشه از جهان بالا بر قلب آنان القا مى شود.
اصولاً در جهان دو نوع مصلح و خير انديش داريم; مصلحى كه همه چيز را به خود نسبت داده
صفحه 67
و مى گويد:«من چنين مى گويم» ، «ومن چنين فكر مى كنم» در مقابل مصلحى داريم كه همه چيز را به خدا نسبت مى دهد ومى گويد:«خدا چنين گفته» است بنابراين ما نبايد اين دو مصلح را يكى بگيريم وراه هر دو را يك راه بينديشيم، درست است هدف يكى است وهر دو مى خواهند دست بشر را بگيرند وبه قله سعادت برسانند ولى راه ووسيله دو تا است.
ازآنجا كه انديشه هاى نابغه محصول فكر و دستگاه ادراكى او است، قهراً به حكم اين كه بشر محدود است، اشتباهاتى درآن رخ خواهد داد، ونمى تواند صد درصد واقع نما باشد.
«بطلميوس» دانشمند مصرى نابغه عصر خود بود، در تفسير جهان بالا طرحى ريخت كه پانزده قرن فكر بشر را به خود مشغول ساخت، اما پس از مدتى به وسيله چهار دانشمند فلكى اصول آن فرو ريخت. اين چهار دانشمند عبارتند از:«كوپرنيك، كپلر، گاليله ونيوتن» كه هر كدام با اثبات اصلى از اصول فلكى كليه نظام فكرى بطلميوس را فرو ريختند وآن را باطل اعلام كردند.
ولى گفته پيامبران محصول وحى الهى است وتمام گفته هاى آنان از مقام ربوبى (كه خالق جهان وانسان است وبر همه چيز احاطه دارد) سرچشمه مى گيرد.
قطعاً از هر نوع خطا واشتباه مصون خواهد بود.اگر در كتابهاى شرق شناسان در باره هوش وقدرت فكرى پيامبر سخن مى گويند، غالباً مى خواهند ريشه را بزنند ووحى را كه بر او نازل مى شد واساس آئين او را تشكيل مى داد، انكار كنند، و ما در عين پذيرفتن استعداد و هوش فوق العاده آنان، آئين آنان را زائيده فكر و نبوغ آنان نمى دانيم، بلكه همگى مستند به وحى الهى است.
بعثت پيامبران و اختيار انسان
انسان از نظر جهان بينى پيامبران، يك موجود مختار وآزاد است كه مى تواند راه خود را برگزيند وآنچه را كه مى خواهد انتخاب كند آنان به خاطر آزاد بودن انسان ، براى تربيت او اعزام شده اند واگر انسان آزاد نبود، امر و نهى وتشريع احكام وبازخواست معنى نداشت .
ولى از طرف ديگر معتقديم كه همه چيز به تقدير خدا وقضا و حكم او انجام مى گيرد. اكنون
صفحه 68
سؤال مى شود اگر همه چيز به تقدير خدا وقضاى اوست، ديگر اختيار چه معنى دارد؟ پاسخ اين سؤال روشن است وآن اينكه بايد ديد تقدير و قضاى خدا در باره انسان چيست، در اين موقع مى توان نتيجه گرفت كه آيا تقدير وسرنوشت با انتخابگرى وآزادى انسان منافات دارد يا نه؟
اصولاً تقدير خدا در باره هر موجود متناسب مقام وجودى او است.
خدا مقدّر كرده است كه هر فاعل طبيعى مانند آتش به صورت طبيعى كار انجام دهد. همچنان كه مقدّر كرده هر موجود عاقل وخردمند كه داراى علم وقدرت است از روى حريّت وآزادى كارى را صورت دهد. يعنى خدا خواسته است كه آفتاب بدون اختيار نور افشانى كند وانسان با اختيار مبدأ كار شود; بنابر اين يك چنين قضا و قدر نه تنها مايه جبر نمى شود بلكه اختيار انسان را تثبيت وتأكيد مى كند. يعنى اگر خورشيد از روى اختيار نور افشانى كند اين بر خلاف تقدير خداست واگر انسان از روى جبر مبدأ كارى شود اين نيز بر خلاف قضاى الهى است.
پس در عين اعتقاد به حريت وآزادى انسان تمام كارهاى وى از روى تقدير وقضاى الهى است واگر «سرنوشت» گفته مى شود، مقصود سنت هاى الهى كه يكى از آنها اين است كه هر فاعل مختارى مانند انسان ، با كمال اختيار كار را صورت دهد، و به ديگر سخن، سرنوشت دو معنى دارد:
1ـ سنتها و قوانين خلقت
2ـ علم پيشين خدا بر اعمال انسان
كيفيت بهره بردارى از قوانين خلقت در اختيار انسان است و كليد آن در دست اوست.
قانون خلقت است كه انسان ميگسار دچار بيماريهاى كبدى و غيره گردد.
قانون آفرينش است كه ملت رفاه طلب، از قافله تمدن عقب بماند و گزينش هر يكى از دو راه در اختيار انسان است.
قضاء و قدر به اين معنى، با اختيار و آزادى انسان منافات ندارد.
علم پيشين خدا، بر آزادى انسان در عمل، تعلق گرفته است.
و چنين علمى، مؤكد اختيار مى باشد زيرا علم خدا بر اين تعلق گرفته است كه انسان از روى
صفحه 69
اختيار فلان كار را صورت خواهد داد و چنين علمى، علت تام براى انجام كار نيست، بلكه ميان علم و دانش او، و عمل انسان، اراده و اختيار او متوسط است(1).
1 . در اين مورد ما در كتاب سرنوشت از ديدگاه قرآن و سنت و عقل، گسترده سخن گفته ايم.
صفحه 70
پيامبر گرامى ما آخرين سفير الهى است
10. پيامبر گرامى ما
آخرين سفير الهى است
بحثهاى پيش ثابت كرد كه براى وصول به هدف نياز به راهنمايى الهى داريم كه ما را در اين مسير هدايت كند، تاريخ نشان مى دهد كه خدا نيز در طول تاريخ زندگى بشر پيامبرانى را بر انگيخته كه هدايت انسانها را بر عهده داشته اند. مانند:حضرت ابراهيم، حضرت موسى، حضرت مسيح (عليهم السلام) و... هر كدام از اين پيامبران با برنامه متناسب با وضع زمان و استعداد مردم آن زمان برانگيخته شده ومشعلهاى فروزانى در جامعه خود بوده اند خلاصه: هر آيينى به وسيله هر پيامبرى كه فرستاده شده است، آيين كامل همان عصر وزمان بوده وكوچكترين نقصى نداشته است، چيزى كه هست هريك از اين آيين ها نسبت به آيين بعدى كلاس پيشين بود كه مى تواند پايه اى براى كلاس بعدى بوده باشد وامّتها را در طول زمان از كلاسى به كلاس ديگر ببرد.
دراينجا اين سؤال مطرح مى شود، آيينى كه بايد اكنون از آن پيروى نمود چيست وحجت خدا در اين مورد كيست؟ مسلمانان مى گويند حضرت محمّد بن عبد اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) آخرين سفير الهى، با برنامه كاملى براى عموم بشرها اعزام شده است وبرنامه او آن چنان كامل وجامع مى باشد كه با همه تمدنها سازگار بوده وبشر را در هر دوره به كمال مطلوب هدايت مى كند.
اين سفير الهى در سال 570 ميلادى برابر با عام الفيل ديده به جهان گشود ودر سال 610 به
صفحه 71
پيامبرى مبعوث گشت كه پس از 23 سال انجام وظيفه، دعوت حق را لبيك گفت .در شب ميلاد او كرامتهايى مشاهده شد كه تاريخ همگى را ضبط كرده است مانند: سرنگون شدن بتهاى مكّه و خاموش گشتن آتش آتشكده فارس وپديد آمدن شكاف در كنگره هاى ايوان كسرى.
هدف از اين كرامتها چه بود؟
اين كرامتها از دو راه تفسير مى شود:
1ـ هرگاه بت پرستان وآتش پرستان وكاخ نشينان ايوان كسرى سر عقل بيايند قطعاً در اين مورد، فكر خواهند كرد كه چه شد آتش آتشكده با بودن مواد سوختى خاموش گشت، چرا همه چيز در مكه برجاى خود ثابت ماند تنها بتها سرنگون شدند؟! چه شد كه خانه گلى در كنار ايوان كسرى شكاف برنداشت، ولى ايوان با آن عظمت دچار شكاف شد، اگر در باره اين چراها فكر كنند اجمالاً تصديق خواهند كرد كه حكومت آتشكده ها وكاخهاى ستم وبت هاى فاقد شعور سپرى گشته وبه همين زودى پايان خواهند يافت و اين كار به وسيله يك نيروى غيبى انجام خواهد گرفت.
2ـ هرگاه پس از گذشت چهل سال مردى دعوت به يكتا پرستى كرد ومردم متوجه شدند كه در شب ميلاد او حادثه هايى رخ داده كه با هدف ودعوت او كاملاً هماهنگ مى باشد، در اين صورت اين كار شاهد گويايى بر صدق گفتار او خواهد شد و يك چنين كرامت كمتر از معجزه هاى دوران رسالت او نخواهد بود.
زندگانى پيامبر
مشروح زندگانى پيامبر را بايد در كتابهاى تاريخ و سيره مطالعه كردو كتاب «فروغ ابديت» مى تواند تا حدودى ما را با زندگانى او آشنا سازد ولى اجمالاً ياد آور مى شويم:
پيامبر در دوران شير خوارگى به دست دايه اى به نام «حليمه» سپرده شد كه در هواى آزاد رشد وپرورش پيدا كند زيرا مكه بر اثر رفت و آمد زائران محل بروز وبا و طاعون بود از اين جهت
صفحه 72
جدّ او «عبدالمطلب» كه سرپرستى او را بر عهده داشت مصلحت ديد كه نوزادش در هواى آزاد پرورش پيدا كند به همين جهت پنج سال در ميان قبيله بنى سعد به سرپرستى بانوى مهربانى به نام «حليمه» به سر برد از حوادث دوران كودكى او جريانى است كه مادر وى نقل مى كند ومى گويد: روزى نوزاد عبدالمطلب درخواست كرد كه مانند ديگر كودكان به صحرا برود من بارفتن او به صحرا موافقت كردم اما از آن مى ترسيدم كه مبادا آسيبى به او برسد از اين جهت يك مهر يمنى بر گردن وى آويختم كه نگهبان وحافظ وى باشد ناگهان با خشم كودك روبرو شدم كه به من گفت مادر آرام، آرام، من حافظ ونگهبانى با خود دارم آنگاه مهر را از گردن باز كرد وبه دور افكند(1).
كودك عبد المطلب در پنج سالگى به مكه بازگشت ودر سن هشت سالگى جدّ خود را از دست داد وتحت سرپرستى عموى خود ابو طالب قرار گرفت يك بار با او در سن دوازده سالگى تا محلى به نام «بصرى» رفت واز آنجا به مكّه همراه عموى خود بازگشت زيرا راهب آن منطقه او را شناخت وبه عموى او گفت در حفظ برادر زاده خود بكوش واو را به محل خود بازگردان اگر قوم يهود او را بشناسند بر قتل او تصميم مى گيرند.
بار ديگر او در سن بيست و چهار سالگى كالاهاى بازرگانى خديجه را به شام برد و به مكه بازگشت، امانت دارى وسوابق درخشان محمّد سبب شد كه خديجه كه پانزده سال از او بزرگتر بود، درخواست ازدواج نمايد وازدواج در سن بيست و پنج سالگى آن حضرت انجام گرفت واو با اين بيوه زن تا سن 50 سالگى به سر برد وتا او زنده بود هيچ زنى را برنگزيد واگر بعدها همسران متعددى گرفت به خاطر يك رشته مصالح سياسى بود كه در تاريخ موجود است. ودر سن چهل سالگى به مقام نبوت برانگيخته شدو در 27 ماه رجب فرشته اى را مشاهده كرد كه لوحى بر دست دارد وبه او دستور خواندن مى دهد واو در پاسخ مى گويد من قادر به خواندن نيستم او سه بار اين پيشنهاد را تكرار مى كند وسرانجام رسول گرامى در خود احساس خواندن آياتى مى كند كه در آن لوح نوشته شده بود وآنها عبارت بودند از آيات:
1 . مجلسى، بحار الانوار .
صفحه 73
(إقْرَأْ بِاسمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ * خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ عَلَقِ * إقْرَأْ وَ رَبُّكَ الأكْرَمُ * الَّذي علَّمَ بالقَلَمِ * عَلَّمَ الإنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ)(سوره علق آيات 1تا 5).
بخوان به نام پروردگارت كه تو را آفريد. انسان را از خون بسته پديد آورد. بخوان در حالى كه پروردگار تو گرامى است. خدايى كه تو را آنچه را كه نمى دانستى آموخت(1).
آنگاه پيامبر از نقطه عبادت به سوى شهر (مكّه) سرازير مى شود ونخستين كسى كه به او ايمان مى آورد همسر او خديجه وآنگاه على بود واز اين كه خانواده او نخستين مؤمن به او مى گردد، اين نشانه آن است كه زندگى او آن چنان آميخته با طهارت و پاكى بود كه به گفتار او مؤمن بوده در آن احتمال خلاف نمى داد. زيرا انسان هرچه هم بخواهد معايب خود را پنهان بدارد نمى تواند از همسر خود آن را مخفى سازد.
او سه سال تبليغ سرّى را آغاز كرد پس از سپرى شدن سه سال تبليغ عمومى را شروع نمود وپس از سيزده سال اقامت درمكّه رهسپار مدينه شد كه تا به كمك مردم مدينه ومهاجران مكّه بتواند اسلام را در جهان منتشر سازد. وى ده سال د رمدينه زيست وپس از مجاهدتها در بيست وهشتم ماه صفر سال يازدهم هجرت به درود زندگى گفت.
او در مدت اقامت خود، بيست و هفت بار، شخصاً در جهاد با مشركان شركت كرد، و 55 گردان به فرماندهى برخى از ياران خود، براى جهاد، اعزام نمود.
و در سال هشتم هجرت نامه هايى براى سران جهان آن روز نوشت و آنها را به آئين خود دعوت نمود و از اين طريق ثابت كرد كه آيين او كاملاً جهانى است.
اكنون وقت آن است كه دلائل نبوت او را از نزديك مطالعه و بررسى كنيم اين است موضوع گفتار در بحث آينده.
1 . مجمع البيان، ج5،ص487.
صفحه 74
11. دلايل نبوّت پيامبر خاتم
نبوت پيامبر گرامى را از طرق مختلف مى توان ثابت كرد ومجموع اين طرق را مى شود در سه اصل خلاصه نمود:
1ـ اثبات نبوّت از طريق معجزه هايى كه در اختيار داشت.
2ـ تنصيص پيامبر پيشين بر نبوّت پيامبر اسلام.
3ـ جمع قرائن وشواهد.
اين تنها پيامبر اسلام نيست كه مى توان نبوّت او را از طريق اين سه اصل ثابت نمود بلكه نبوّت تمام پيامبران را مى توان به وسيله يكى از اين سه اصل ثابت نمود.اينك ما هر سه اصل را در باره پيامبر اسلام پيگيرى مى كنيم.
بررسى معجزات پيامبر گرامى اسلام
پيامبر گرامى مانند ديگر پيامبران داراى معجزاتى بوده است، ولى يگانه معجزه جاودانه او كه در همه اعصار مى درخشد، قرآن او مى باشد درست است كه كليه معجزات پيامبر در كتابهاى تاريخ وسيره وارد شده است ولى استدلال به آنها در صورتى ممكن است كه همگى به صورت متواتر به ما رسيده باشد.
مقصود از خبر متواتر اين است كه راويان خبر در هر عصر وزمانى به اندازه اى باشند كه احتمال اجتماع بر دروغ به صورت امر محال در آيد. وثبوت يك چنين نقل متواتر در معجزات پيامبر
صفحه 75
نياز به تحقيق و بررسى دارد زيرا بايد با مراجعه به كتابهاى سيره وتاريخ، معجزات پيامبر را استخراج كنيم وراويان آنها را در هر عصرى در نظر بگيريم آنگاه ثابت كنيم كه راويان آنها در هر طبقه واجد شرط تواتر بوده اند و اين كار هر چند براى همه مقدور نيست وى اگر تك تك معجزات او هر چند متواتر نيست ولى با توجه به مجموع رواياتى كه در انواع معجزات او وارد شده است مى توان گفت كه او قطعاً داراى معجزه بوده ومعجزه داشتن او اجمالاً متواتر است. اينك بحث خود را در باره معجزه جاودان او كه قرآن است متمركز مى كنيم، معجزه اى كه براى او غروب وفنايى نيست تا روز رستاخيز باقى و پايدار مى باشد.
جهات هشتگانه اعجاز قرآن
قرآن از جهات مختلفى معجزه است وهريك از اين جهات حاكى از آن است كه قرآن ساخته و پرداخته فكر انسان نيست بلكه يك نيروى غيبى پشت اين قرآن وجود دارد كه آن را بر قلب بشرى فرود آورده است اين جهات هشتگانه عبارتند از:
1ـ اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت.
2ـ اعجاز قرآن از نظر خبرهاى غيبى.
3ـ اعجاز قرآن از نظر قانونگذارى.
4ـ اعجاز قرآن از نظر علوم طبيعى.
5ـ اعجاز قرآن از نظر معارف الهى.
6ـ اعجاز قرآن از نظر اصول اخلاقى.
7ـ اعجاز قرآن از نظر عدم تناقض در محتوى.
8ـ اعجاز قرآن از نظر بيان قصص وتاريخ پيامبران.
اينك همه اين جهات هشتگانه به گونه فشرده بيان مى شود.
صفحه 76
اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت
قرآن از نظر شيرينى بيان وعالى بودن محتوا به پايه اى است كه همه افراد بشر را به شگفت واداشته، وتاكنون احدى به فكر مبارزه با آن در اين قسمت نيفتاده است زيرا هرچه در اين قسمت به پيش رفته و در صدد مقابله برآمده است ضعف و ناتوانى ديگران روشن شده است.
اصولاً معجزه را متخصصان فن مربوط به آن درك مى كنند ولذا هنگامى كه حضرت موسى، عصاى خود را انداخت و جادوى جادوگران را نابود ساخت نخستين كسانى كه به او ايمان آوردند خود ساحران دربار فرعون بودند زيرا آنان با تخصصى كه در فن سحر داشتند فهميدند كه كار موسى كار سحر وجادو نيست وسحر وجادو پايين تر از آن است كه داراى چنين قدرت شگرفى گردد.
استادان فن سخن همان عربهاى عصر رسالت بودند كه با قريحه خدادادى آگاه شدند كه سخن پيامبر از سنخ كلام بشر نيست ولذا هنگامى كه وليد بن مغيره از رسول گرامى درخواست كرد كه بخشى از قرآن خود را بخواند وپيامبر از سوره «فصلت» آياتى را بر او خواند وقتى به اين آيه رسيد، (...فَقُلْ أنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عاد وَ ثَمودَ) (سوره فصلت آيه 13).
ناگهان موهاى او بر بدنش راست شد وبرخاست به درون خانه خود رفت وقتى قريش از انزواى او پرسيدند وى در پاسخ گفت از محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)سخنى شنيدم كه شبيه كلام انس و جن نيست. سخنان او ريشه هاى عميقى در قلوب دارد وثمره هاى شيرينى از شاخسار آن آويزان است از هر سخن برتر است وبرتر از آن سخنى نيست(1).
امروز جهان غرب با انواع وسائل به جنگ اسلام برخاسته ودر صدد مقابله با آن مى باشد وبراى نيل به اين هدف شيطانى از هر طريقى وارد شده است مانند ساختن دانشگاهها، درمانگاهها وبيمارستانها واعزام پدران روحانى! به كشورهاى اسلامى... ولى هرگز به فكر نيفتاده كه از طريق مبارزه با قرآن وارد ميدان شود وقرآنى بسازد كه همه كيان مسلمانان را از بين ببرد. زيرا مى داند كه در اين مبارزه جز شكست نتيجه ديگرى عايد او نخواهد شد واين
1 . بحار الأنوار ج15ص392.
صفحه 77
مطلب در صورتى روشن تر مى گردد كه بدانيم كه قرآن در مبارزه به يك سوره نيز اكتفا كرده وآوردن سوره كوتاهى مانند سوره هاى قرآن را كافى در عقب نشينى دانسته است(1).
در طول تاريخ گروهى به فكر مبارزه با قرآن افتاده و جمله هايى را سرهم كرده و خواسته اند آياتى مانند آيات قرآن بسازند و هرگز نه از نظر زيبايى ونه از نظر محتوى به پايه قرآن نمى رسند. و براى اين افراد جز رسوايى نتيجه ديگرى نداشته است.
اكنون وقت آن رسيده است كه اعجاز قرآن را از زاويه ديگر يعنى خبرهاى غيبى تعقيب كنيم. واين موضوع گفتار ما است در بحث آينده.
1 . سوره بقره آيه 23.
صفحه 78
قرآن وخبرهاى غيبى
دريچه دوم براى اعجاز قرآن، بررسى خبرهاى غيبى آن است. در قرآن مجيد، قريب به (30) گزارش غيبى وارد شده است كه غالب آنها محقق شده اند، ولى بايد توجه نمود كه فرق است ميان پيش بينى يك مقام نظامى ويا يك سياستمدار، وگزارشهاى غيبى قرآن.
يك فرد نظامى با مطالعه در باره استعداد و تجهيزات طرفين، وديگر شرايط رزمى، از پيروزى گروهى بر گروه ديگر خبر مى دهد. ويا يك ديپلمات بامطالعه شرايط يك كشور، از حوادثى كه اوضاع كشور آبستن آن است گزارش مى كند.
يك چنين پيش بينى ها بر فرض صحت واستوارى دليل بر وابستگى به مقام وحى نيست زيرا، اين قراين و امارات است كه در كنار هم چيده مى شوند واز آن يك سلسله نتايج گرفته مى شود. ولى خبرهاى غيبى قرآن، درست بر خلاف اين شيوه بوده است. قرآن از يك سلسله حوادث گزارش مى دهد كه هرگز كوچكترين نشانه اى بر وجود اين حوادث نبوده است و چه بسا قراينى بر خلاف آن حادثه گواهى مى داد اينك ما نمونه هايى از گزارشهاى غيبى قرآن را مى آوريم كه همگى مصداق روشن اين نوع از گزارشهاى غيبى است:
1. روم مغلوب پيروز مى گردد:
در سال هفتم بعثت، خبر پيروزى سپاه ايرانيان كه به نوعى مشرك و آتش پرست بودند بر سپاه روميان كه به نوعى خدا پرست بودند، به مكّه رسيد.
صفحه 79
وصول اين خبر، گروهى ازمشركان را خوشحال كرد وهمگى، آن را به فال نيك گرفتند وگفتند: همان طور كه سپاه بت پرست ايران، بر سپاه خدا پرست روم پيروز شد ما نيز بت پرستان مكه، بر محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)وياران او كه خدا پرست هستند پيروز خواهيم شد.
يك چنين تفأل، مايه غمگينى وتأثر ياران پيامبر شد. در اين موقع وحى الهى فرود آمد وگزارش داد كه چيزى نمى گذرد كه سپاه مغلوب روم پيروز مى شود، وسپاه غالب ايران مغلوب مى گردد. ومدتى كه براى اين پيروزى مجدد در وحى الهى معين شده بود بين 3 الى 9 سال بود. آنجا كه فرمود:
(غُلِبَتِ الرُّومُ في أدْنَىَ الأرضِ وهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * في بِضْعِ سِنينَ...)(سوره روم آيه هاى 2و3).
«سپاه روم در سرزمين پستى مغلوب گشت وآنان در مدت كمى پس از مغلوبيت پيروز مى شوند» .
قرآن اين خبر را در موقعى داد كه كوچكترين گواهى در خارج بر غلبه مجدد روميان در كار نبود. پيامبر در مكه بود وبه حسب ظاهر نه از آرايش نظامى طرفين آگاهى داشت ونه از پايه تسليحات وتداركات آنان و در حالى كه ازمحل وقوع حادثه فرسنگها دور بود ودر كمال انقطاع به سر مى برد، ويك چنين خبر غيبى آن هم به صورت قاطع، مدركى جز وحى الهى نمى تواند داشته باشد.
2. سپاه قريش شكست مى خورد
در سال دوّم هجرت دو سپاه شرك وتوحيد در سرزمين بدر روبروى هم قرار گرفتند. و همه قراين ظاهرى نشان مى داد كه سپاه قريش كه تا دندان مسلح شده و از نظر تعداد ونوع سلاح قوى تر و نيرومندتر بودند، بر سپاه اسلام پيروز خواهند شد. در چنين موقع بود كه پيامبر از زبان وحى فرمود:
(سَيُهْزَمُ الجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ) (سوره قمر آيه 45).
اين گروه شكست مى خورند وپا به فرار مى گذارند.
واتفاقاً روز بدر طولى نكشيد كه سپاه اسلام با كشتن (70) نفر واسير گرفتن (70) نفر ديگر بر
صفحه 80
سپاه دشمن پيروز شد.
3. ابولهب كافر مى ميرد
رسول گرامى مطابق گزارش وحى خبر مى دهد كه عموى من ابولهب كافر از دنيا مى رود. ووارد آتش مى شود. نه خود او ونه همسر او هيچ گاه به من ايمان نمى آورند. ودر اين مورد مى فرمايد:
(سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَب * وَامْرَأتُهُ حَمّالَةَ الحَطَبِ)(سوره تبت آيه هاى 2و3).
به اين زودى وارد آتش مى شود وهمسر او فرد هيزم كش است (كنايه از اين كه سخن چين مى باشد).
اتفاقاً ابولهب در سال دوم هجرى پس از آگاهى از پيروزى مسلمانان در جنگ بدر بر اثر آتش غم و غضب در گذشت.
اينها نمونه هايى است ازخبرهاى غيبى قرآن كه مى توان در اين مورد يادآور شد.
صفحه 81
اعجاز قرآن از جهت هاى ديگر
1. اعجاز قرآن از نظر قانونگذارى
دريچه سوم براى درك اعجاز قرآن بررسى قوانين آن است. در اين بررسى بايد قوانين اسلام را در مسائل اجتماعى واقتصادى وسياسى در نظر گرفت و يك فرد درس نخوانده قوانينى را آورده، كه آنچنان با آفرينش انسان ومصالح او تطبيق مى كند كه درهيچ عصر وزمانى مورد نقد وانتقاد قرار نگرفته است او نظام رباخوارى را كه يك نظام ظالمانه است تحريم كرده وعصر حاضر مفاسد آن را با چشم خود مى بيند كه چگونه گروهى با اندوخته خود بر هستى گروهى ديگر چوب تاراج مى زنند وفرد بدهكار را وادار مى سازند كه بايد بهره پول را بپردازد خواه سود كند وخواه ضرر، خواه كار كند وخواه كار نكند وازاين طريق گروهى، راحت طلب و رفاه خواه، غرق عيش ونوش خواهند بود وگروهى ديگر از بگاه تا پگاه بايد بدوند وتازه مالك زندگى خود نشوند.
او اگر شراب وقمار را حرام كرده وازنجاسات وپليديها جلوگيرى نموده است پيوسته مصلحت جامعه در آن بوده است وهم چنين است ديگر قوانين آن، اين بيان ميرساند كه پيامبر، اين قوانين را كه با همه تمدنهاى انسانى سازگار است ازمقامى ديگر گرفته است وگرنه نمى توانست داراى چنين اتقان و استحكامى باشد. امروز هيئت وزيران پس از مطالعات زياد، طرحى را به مجلس پيشنهاد مى كند و طرح در كمسيون ويژه آن طرح مورد بررسى قرار مى گيرد وحك
صفحه 82
واصلاح مى شود آنگاه در خود مجلس پس از سخنرانى موافق ومخالف قانون از نظر دقت به حدّ كمال مى رسد وتثبيت مى گردد ولى چيزى نمى گذرد كه نقص قانون وعدم كارايى آن روشن وواضح مى گردد آنگاه متمم ها بر آن مى افزايند تا نقص قانون را برطرف كنند باز سرانجام عدم كفايت آن روشن مى گردد وبا يك قيام و قعود لغو مى شود. با در نظر گرفتن اين وضع، قوانين استوار قرآن گواه بر ارتباط پيامبر بر عالم غيب نيست؟!
2. اعجاز قرآن از نظر علوم طبيعى
شكى نيست كه قرآن، كتاب علوم طبيعى نيست وهرگز براى تعليم قوانين شيمى وفيزيك ويا تعليم معمارى وغيره نازل نشده است ولى در عين حال در مواردى كه مى خواهد ما را به معارف و بالأخص به وجودو وحدانيّت خدا و ديگر صفات و علم و قدرت گسترده او رهنمون شود از يك رشته مسائل مربوط به آفرينش سخن مى گويد كه همگى امروز مورد قبول كاشفان علوم و پى افكنان معارف جديد مى باشد.
مثلاً آنجا كه قرآن در باره زوج بودن هر پديده طبيعى سخن مى گويد ومى فرمايد:
(ومِنْ كُلِّ شَيْء خَلَقْنا زَوجَيْنِ اثْنَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَّكَرونَ)(سوره ذاريات آيه 49)
از هر چيزى جفت آفريديم تا شما ياد آور شويد.
مى توان بعد آگاهى قرآن را از جهان طبيعت به دست آورد.
آنجا كه قرآن مى فرمايد:
(خَلَقَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَونَها...) (سوره لقمان آيه 10).
ما آسمانها را بدون ستونى كه ببينيد بر افراشتيم .
مى توان عمق نظر قرآن را در باره خلقت واجرام سماوى ومعلّق بودن آنها در آسمان به دست آورد.
باز ياد آور مى شويم قرآن هرگز در صدد تعليم علوم طبيعى نيست بلكه او با طرح مسائل مربوط به آفرينش مى خواهد ما را به خداى قادر وتوانا و بى نظير ويكتا راهنمايى كند ودر اين
صفحه 83
موقع پرده از يك رشته قوانينى بر مى دارد كه بشر معاصر بعد از چهارده قرن بر آنها دست يافته و از طريق تلسكوپهاى قوى ونيرومند ازآنها آگاه شده است.
يك چنين آگاهى از يك فرد اُمّى در آن عصر جاهلى نشانه ارتباط او با جهان غيب است.
3. اعجاز قرآن از نظر معارف الهى
مقصود از معارف الهى يك رشته بحثهايى است كه قرآن در باره خدا و صفات او وجهان برزخ وسراى ديگر ودر باره صفات پيامبران انجام ميدهد وآن چنان اين بحثها را عميق ودقيق مطرح مى كند كه فلاسفه جهان به زحمت آنها را درك مى كنند.
شما مسئله توحيد قرآن را در ابعاد مختلف با تثليث مسيحيان بسنجيد تثليثى كه هنوز بر خود آنان نيز مفهوم نيست زيرا از يك طرف خود را موحد و يكتا پرست و از طرفى سه گانه پرست مى نامند ولى مدعى هستند كه يكتايى او با سه گانگى او سازگار است واو در عين يكى سه تا است، ودر عين سه تا يكى است.
بالأخره اين معارف مسيحى نه تنها بر توده مردم مفهوم نيست بر دانشمندان آنان نيز مبهم و مجهول است. چگونه مى توان گفت كه يك شىء در آن واحد هم واحد است وهم كثير، هم يكى است وهم سه تا، شما در مقابل اين تفكر آيات وحدانيّت قرآن را مطرح كنيد آنجا كه مى گويد:
(لاإلهَ إلاّ هُوَ) يا (قُلْ هُو اللّهُ أحَدٌ)
مسيحيان مى گويند واقعيت خدا يك واقعيتى است كه از خداى پدر وخداى پسر وخداى روح القدس تشكيل يافته است. شما اين عقيده را در كنار تعاليم قرآن بگذاريد كه يك فرد امىّ مى گويد: (لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْؤاً أحَدُ)
چگونه مى توان براى خدا فرزندى تصوّر كرد در حالى كه حقيقت فرزند اين است كه جزئى از پدر وارد رحم مادر گردد وبا جزئى از وجود او تركيب شود آنگاه فرزندى به وجود آيد. آيا بر خداى بزرگ چنين انديشه رواست؟ كه جزئى از خود را جدا سازد ودر رحم مريم قرار دهد شما اين عقيده را با آيات قرآن در اين زمينه مقايسه كنيد آنجا كه مى فرمايد:
صفحه 84
(... ما اتَّخذَ صاحِبَةً وَلا وَلَداً)(سوره جن آيه 3).
براى خود همسرى وفرزندى برنگزيده است .
4. اعجاز قرآن از نظر اصول اخلاقى
يكى از جهات اعجاز قرآن قوانين اخلاقى آن است. قوانين اخلاقى بايد به گونه اى باشد كه انسان را به سعادت وخوشبختى در دو جهان رهنمون باشد وبه ديگر سخن فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى را در او زنده كند. وسرانجام به صورت «انسان كامل» در آورد. «انسان كامل» كسى است كه در آن جهات مادّى ومعنوى هر دو رشد كرده ودوشادوش يكديگر پيش روند.
اكنون برگرديم به اخلاق كليسا ودر مقابل آن اخلاق يونانى را بررسى كنيم وهر دو اخلاق در زمان پيامبر رواج كاملى داشتند اخلاق كليسا به جنبه هاى مادّى توجه نكرده وانسان را به گوشه گيرى، ترك دنياوزندگى در ديرها وغارها دعوت مى كرد، وازدواج را نكوهش نموده وتجرد را پسنديده مى خواند يك چنين اخلاق جز ناديده گرفتن جنبه هاى طبيعى وجود انسان نتيجه اى ندارد و سرانجام يكى از دو بال انسان را قطع كرده وسنگينى را بر يك بال مى افكند.
در برابر آن اخلاق يونانى انسان را به زندگى مادى هرچه تمامتر وانجام وظايف اخلاقى براى كسب مقام و مال دعوت مى كندو اگر هم انسان بايد كار نيك انجام دهد به خاطر اين است كه از اين رهگذر سودى عايد او گردد واين همان اخلاق مادى يونانى است كه درجهان غرب نيز رواج دارد واز اين جهت هر دو اخلاق نمى تواند به انسان آنچه را كه براى آن آفريده شده است، ببخشد.
ولى اخلاق اسلامى در عين دعوت به بهره گيرى از طيّبات، جنبه هاى معنوى را فراموش نكرده وانسان را در محدوده اى ميان آن دو پرورش مى دهد.
انسان در اخلاق اسلامى نه تنها براى امور مادّى آفريده شده كه جز لذّت چيزى را فكر نكند ونه براى معنويّت محض كه از امور دنيوى دست بشويد، بلكه بايد از هر دو به نحو متناسب بهره بگيرد از اين جهت در عين نهى از زاويه نشينى وترك دنيا و دير گزينى، او را به تلاش و كار دعوت كرده واز طرف ديگر او را به كارهاى نيك، آن هم براى خدا نه براى جلب منافع
صفحه 85
مادى، فرا خوانده است وشعار مسلمان اين است كه:
(ربَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَة):
پروردگارا ما را در اين جهان ودر سراى ديگر نيكى عطا فرما.
5. عدم تناقض در محتواى قرآن
انسان يك موجود تكامل پذير است كه به تدريج از مرحله نقص به مرحله كمال مى رسد ولذا هر روز فكر جديدى وطرح نوى به ذهن او مى رسد وهر كارى را كه صورت مى دهد فرداى آن روز نقص آن بر او روشن شده وخلاف آن را بر مى گزيند. هيچ متفكرى درجهان پيدا نمى شود كه در آراء ونظريات دوران جوانى خود تجديد نظر نكند وخلاف آن را نگويد واين همان نشانه تكامل پذيرى انسان است.
پيامبر اسلام در مدت 23 سال قرآن را در شرايط بسيار گوناگون به مردم بازگو نموده و آنچه را كه در روزهاى نخست مى گفت همان رانيز در روزهاى پسين گفته است يك انسان اگر در شرايط يكنواخت آن هم در مدّت كوتاه كتابى راتنظيم كند شايد بتواند از تناقض گويى خوددارى نمايد ولى پيامبر در يك زمان بس ممتد با شرايط گوناگون كه در مكّه ومدينه داشت در ميان غزوه ها وجنگها در كنار ده ها وظايف،كتابى را به سوى مردم آورد كه در مجموع محتواى آن كوچكترين تناقض نيست.
اهميّت اين مطلب موقعى روشن مى گردد كه بدانيم قرآن در موضوعات بسيار گوناگون كه شماره آن از (500) تجاوز مى كند بحث وگفتگو مى كند وهرگز دچار تناقض نمى گردد واين نشانه اين است كه آورنده آن از مقام ربوبى كمك گرفته و به وسيله نيروى قدرتمندى از لغزش محفوظ مانده است. وقرآن مجيد به اين نوع اعجاز اشاره مى كند ومى فرمايد:
(قُلْ وَلَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اختِلافاً كَثيراً)
بگو اگر قرآن ازجانب غير خدا بود در آن اختلاف زيادى مى يافتيد (سوره نساء آيه 82).
صفحه 86
6. اعجاز قرآن ازنظر قصص اقوام پيشين
قرآن كتاب تاريخ نيست، اما سرگذشت اقوام گذشته را به عنوان عبرت ياد آور مى شود ولى در اين ميان وقتى به شرح زندگى پيامبرانى مانند آدم ونوح وابراهيم ولوط و داود و سليمان مى رسد آن چنان سرگذشت آنان را تشريح مى كند كه اصول علمى وواقعيت تاريخى ايجاب مى كند كه آنان نيز آن چنان باشند، در حالى كه تورات كه بازگو كننده زندگانى اين گروه مى باشد آن چنان نسبتهاى ناروا به رجال وحى مى دهد كه انسان از شنيدن آن مشمئز مى گردد.
آيا صحيح است كه پيامبرى مانند لوط دوبار مست شود وهر بار با يكى از دخترانش آميزش كند ومبدأ نسل انسان كنونى گردد؟!!(1)
آيا صحيح است كه سليمان به بت پرستى دعوت كند؟!! (2)
آيا صحيح است كه مسيح هشت خُم آب را از طريق اعجاز تبديل به شراب كند؟!! (3) به طور مسلّم نه، ولى تورات و انجيل كنونى اين نوع نسبتها را به پيامبران مى دهد وآنان را بدتر ازاين هم توصيف مى كند!
از اين مقايسه به دست مى آوريم كه تورات و انجيل كنونى مورد دستبرد واقع شده واز حالت نخستين بيرون آمده است همچنان نتيجه مى گيريم كه قرآن از طريق كتب پيشين تدوين نگشته و رسول گرامى از اين كتابها استفاده نكرده است وجز وحى الهى براى داستانها منبعى نيست.
1 . تورات سفر تكوين فصل نوزدهم جمله هاى 32ـ37.
2 . كتاب اول پادشاهان فصل يكم.
3 . انجيل متى فصل 17 وبه انجيل يوحنا فصل دوم نيز مراجعه شود و درحالى كه در انجيل متى فصل يازدهم بر تحريم شراب تصريح شده است.
صفحه 87
با ديگر دلايل نبوت پيامبر اسلام آشنا شويم
14.با ديگر دلايل نبوت پيامبر اسلام آشنا شويم
ياد آور شديم براى شناختن پيامبر واقعى از مدعى دروغگو سه راه در اختيار داريم راه نخست اين بود كه معجزات پيامبر را نشانه حقانيّت او بدانيم واين راه در باره نبوّت پيامبر اسلام پيموده شد.
راه دوّم اين است كه پيامبر پيشين بر نبوّت پيامبر بعدى تصريح كند.
راه سوم جمع قراين وشواهد كه نبوّت او را قطعى و روشن سازد. اينك توضيح دو راه ديگر:
تنصيص پيامبر پيشين بر نبوت پيامبر بعدى
به طور مسلّم هرگاه نبىّ سابق بر نبوّت شخص بعدى تنصيص كند واو را شخصاً ويا از طريق امارات وشواهد كه فقط بر يك نفر منطبق است، معيّن كند طبعاً نبوّت او ثابت مى گردد واين مسأله در مورد پيامبر گرامى در صورتى روشن مى شود كه گواهيهاى تورات و انجيل را بر نبوت پيامبر عربى از نسل هاشم فرزند عبد اللّه را مورد بررسى قرار دهيم واين شواهد به اندازه اى است كه مى توان پيرامون آن كتابى نوشت و دانشمندان ما در اين باره كتابهايى نوشته اند كه مى توان از دو كتاب جامع نام برد:
1ـ «أنيس الأعلام» نگارش فخر اسلام.
صفحه 88
2ـ «إظهار الحق» نوشته يكى از دانشمندان هند.
در اين دو كتاب مجموع اشارات تورات وانجيل در باره پيامبر گرد آمده ومراجعه به آنها مرد منصف را به حقانيّت وراستگويى پيامبر گرامى معتقد مى سازد ما از ميان تمام اين اشارات يك بشارت از انجيل يوحنا را متذكر مى شويم كه حضرت مسيح به صورت روشن از آمدن نبيّى به نام «احمد» گزارش مى دهد.
مطالعه فصل هاى چهاردهم وپانزدهم وشانزدهم از اين انجيل مى رساند كه حضرت مسيح مى گويد:«من مى روم و «فارقليط» را براى شما مى فرستم وتا من نروم او نخواهد آمد» . مفسران انجيل براى پرهيز از نفوذ اسلام در ميان مسيحيان اين كلمه را به روح القدس تفسير كردهاند در صورتى كه آمدن روح القدس هيچگاه مشروط به رفتن پيامبر قبلى نيست. بلكه اين پيامبر جديد است كه آمدن آن مشروط به رفتن پيامبر قبلى است. از اين جهت بايد گفت كه مقصود از آن در زبان سريانى همان احمد به معنى ستوده است كه بسيارى از لغت شناسان آن را تأييد مى كنند.
بطور مسلّم حضرت مسيح لفظ «احمد» را به زبان آورده است ولى مترجمان انجيل اسم او را كه به معنى ستوده است به «فارقليط» آن هم به معنى ستوده است ترجمه كرده و از اين طريق اشتباهى رخ داده است.
فخر اسلام در مقدمه كتاب خود مى نويسد من به درجه كشيشى رسيده بودم ودر نزد استادم كه اسقف عالى مقام بود محبوبيت فوق العاده داشتم روزى استاد به درس نرفت ومرا مأمور كرد به مدرسه بروم وشاگردان را از بيمارى استاد آگاه سازم، من ا نجام وظيفه كردم و به محضر استاد برگشتم او پرسيد شاگردانم مشغول چه بحثى بودند گفتم در باره «فارقليط» بحث مى كردند وآن را به «روح القدس» تفسير مى كردند او برگشت به من گفت: از معنى اين كلمه جز استادان محقق مسيحى آگاهى ندارند واين به معنى «احمد» پيامبر مسلمانان است، سپس دستور داد انجيلى را كه در محفظه خاصى نگهدارى مى شد آوردند واين انجيل قبل از اسلام نوشته شده
صفحه 89
بود. ودر آنجا به جاى كلمه «فارقليط» لفظ «احمد» نوشته بود(1).
جمع قراين و شواهد
امروز در دادگسترى برا ى شناختن مجرم از طريق جمع قراين وشواهد استفاده كرده وبا تراكم نشانه ها مجرم رامعيّن مى كنند.
ما امروز از اين راه مى توانيم بسيارى از حقايق را كشف كنيم واختصاصى به مسائل قضايى ندارد. اوّل كسى كه از اين راه استفاده كرد قيصر روم بود. زيرا پس از آن كه نامه رسول گرامى به دست او رسيد. فوراً دستور داد گروهى را كه اين پيامبر را خوب مى شناسند به دربار بياورند. اتفاقاً در آن روزها ابوسفيان با گروهى براى امور بازرگانى وارد شام شده بودند ازاين جهت فوراً به دربار جلب شدند و قيصر به وسيله مترجم پرسشهايى از او كرد واو پاسخ هايى داد كه در زير مشاهده مى كنيد:
قيصر: آيا در نياكان نزديك اين مدعى نبوّت، فردى بود كه ادعاى نبوّت كرده باشد؟
ابوسفيان: خير.
قيصر: آيا يكى از نياكان نزديك او سلطنت داشت يا نه؟
ابوسفيان: خير.
قيصر: آيا اين مرد قبل از ادعاى نبوّت در ميان مردم به امانت وراستگويى معروف بود يا نه؟
ابوسفيان:او چهل سال قبل از نبوّت در ميان ما به امانت و پاكدامنى زيسته است.
قيصر: چه گروهى از مردم به او گرويده اند؟
ابوسفيان: غالباًجوانان دور او را گرفته اند.
قيصر: او در جنگ با مخالفان خود پيوسته غالب است يا مغلوب؟
ابوسفيان: او گاهى غالب وگاهى مغلوب مى باشد.
قيصر: آيا از گروندگان به وى تاكنون كسى از آيين او برگشته است يا خير؟
ابوسفيان:خير.
1 . أنيس الأعلام ج1ص4.
صفحه 90
آنگاه قيصر رو به ابوسفيان كرد و گفت اگر اين پاسخهايى كه تو در برابر پرسشهاى من دادى صحيح و راست باشد نويسنده نامه كه مرا به آيين خود دعوت كرده است پيامبر خدا است زيرا تمام آنچه كه گفتى نشانه نبوّت او است.
من نخست فكر كردم كه او نبوّت را به تقليد از يكى از نياكان خود عنوان كرده ويا براى جبران سلطنت از دست رفته بدان پناه برده است وچون شما هر دو را نفى كرديد روشن شد كه در ادعاى نبوّت چنين انگيزه هايى در كار نبوده است.
ازا ين كه گفتى او قبل از نبوّت به درستى و راستگويى معروف بود اين گواه بر اين است كه اين مرد در ادّعاى نبوّت راستگو است زيرا مردى كه چهل سال به مردم راست بگويد ممكن نيست يك مرتبه منقلب گردد و به خدا دروغ ببندد.
از اين كه گفتى دور او را جوانان گرفته اند اين نيز نشانه نبوّت او است زيرا دور مردان خدا را همان جوانان مى گيرند.
در پاسخ سؤال من گفتى كه او در جنگ گاهى غالب وگاهى مغلوب است وهمچنين گفتى كه احدى از ياران او از آيين وى دست بر نمى دارند اين نيز نشانه نبوّت او است زيرا پيامبران گاهى در جنگ پيروز مى شوند وگاهى شكست مى خورند وگروندگان وى دست از آيين او بر نمى دارند.
ابوسفيان پس از خروج از دربار از اين كه حقايق را بازگو كرده وبه نفع محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)تمام شده، بسيار متأثر بود (1).
در عصر حاضر نويسنده مصرى سيد محمد رشيد رضا در كتاب «الوحي المحمّدي» به جمع قرائن پرداخته واز اين طريق رسالت او را ثابت كرده است، وما نيز در بخش آينده برخى از قرائنى را كه راستگويى پيامبر را مبرهن مى سازد خواهيم آورد.
1 . سيره ابن هشام ج1ص192ـ199 ومروج الذهب ج2ص279.
صفحه 91
15. جمع قرائن و شواهد
آخرين راه براى شناخت پيامبر راستين از مدعى دروغين مطالعه يك رشته قرائن وشواهدى است كه مسأله را يك طرفه كرده وحقيقت را بازگو مى كند زيرا انسان در سايه يك رشته شواهد حقيقت را حدس مى زند.
اينك اين قرائن در باره پيامبر
1ـ تاريخ زندگانى پيامبر قبل از بعثت
بررسى زندگانى پيامبر قبل از بعثت گواهى بر صدق وراستگويى او در ادعاى نبوّت، مى دهد. زيرا اين مرد چهل سال در ميان مردم به درستى و پاكى معروف بود تا آنجا كه او را «محمّد امين» ناميدند. حتى هنگامى كه سيلى از كوههاى مكّه سرازير وكعبه را آسيب رسانيد در بازسازى كعبه ميان قبايل چهارگانه مكّه، اختلافى رخ داد وهر رئيسى مى گفت افتخار نصب «حجر الأسود» بايد نصيب من گردد. در اين لحظه مردى پيشنهاد كرد اختيار اين كار را به دست كسى بسپاريد كه قبل از همه از يكى از درهاى مسجد الحرام وارد شود در اين انتظار به سر مى بردند كه پيامبر وارد شد و صداى همه به رضايت بلند شد. گفتند: اين مرد امين است وهرچه بگويد مورد قبول ما است.
او دستور داد پارچه اى آوردند، سنگ را در ميان پارچه نهاد و به هريك از سران چهارگانه دستور داد يكى از گوشه هاى پارچه را بگيرند وبه پاى ديوار كعبه بياورند. آنگاه خود با دست
صفحه 92
خود«حجر» را بر جايش نصب كرد واز اين طريق از يك خونريزى جلوگيرى نمود(1).
رسول گرامى در سفر خود به شام سفر كرد، مردى او را به بت سوگند
داد او در پاسخ گفت مبغوض ترين شىء در نظر من همين بتهاست، يك
چنين ابراز انزجار از بت پرستى در دوران كودكى نشانه يك نوع ارتباط با غيب است.
2ـ او يك مرد امىّ بود
تاريخ گواهى مى دهد كه: پيامبر در طول زندگى نزد كسى درس نخوانده وكتابى رامطالعه نكرده است مع الوصف يك فرد امىّ يك چنين كتابى را آورده كه عقول خردمندان را به شگفت واداشته ويك تنه در باره بسيارى از موضوعات سخن گفته وهمگى مورد تصديق خردمندان ومحققان واقع گشته است.
شكى نيست فرزند صحرا، پرورش يافته بيابان، بدون امداد غيبى نمى تواند پيرامون متجاوز از (500) موضوع سخن بگويد كه مرور زمان از عظمت و صدق گفتار او سر سوزنى نكاسته است ودر اين مورد حافظ مى گويد:
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت *** به غمزه مسأله آموز صد مدرّس شد
وبه قول سعدى:
يتيمى كه ناخوانده ابجد درست *** كتابخانه هفت ملّت بشست
3ـ بررسى تعاليم او
مطالعه تعاليم او مى رساند كه بر خلاف مدعيان دروغگو كه براى جلب افراد به آنان اجازه عيش وعشرت داده ودست آنان را در شهوترانى وثروت اندوزى باز ميگذارند، تا از اين طريق افراد غافل را به آيين خود جذب كنند وى چنين كارى نكرده است اين مسأله در صورتى روشن مى شود كه به آيين هاى ساختگى باب وبها در ايران و آيين قاديانى در هند مراجعه شود
1 . تاريخ الخميس ج1ص258.
صفحه 93
وروشن گردد كه چگونه آنان دست انسانها را در ارتكاب گناه در برابر پرداخت يك جريمه آزاد گذاردند. وآميزشهاى حرام را با پرداخت نُه مثقال طلا بلامانع(1) اعلام كردند،بنابراين افراد متمكن وثروتمند پيوسته مى توانند از اين طريق به لذايد نفسانى برسند ودرعين حال متديّن نيز باشند.
آيين قاديانى در دوران تسلّط انگلستان بر هند ظهور كرد وبراى جلب نظر اين دولت استعمار گر جهاد را تحريم نمود و زندگى پر ذلّت و اسارت را به رسميّت شناخت.
درحالى كه در تعاليم اسلام به شدّت از شهوترانيهاى نامحدود ودور از عفت جلوگيرى شده وپرخاش بر ستمگر، وظيفه معرفى شده است.
4ـ مطالعه قوانين نظامى او
مطالعه قوانين پيامبر در نبرد نشان مى دهد كه وى هيچگاه از اصل «ماكياوليستى» «هدف وسيله را توجيه مى كند» استفاده نمى كرد. آب به روى دشمن نمى بست ودر جنگ خيبر بااين كه راه آب قلعه ها را به وسيله چوپانى به دست آورد اما آب را به روى آنان نبست (2). در دستورات نظامى او آمده است به نام خدا نبرد كنيد،مجروحى را تعقيب نكنيد، فرارى دشمن را كه پشت به شما كرده دنبال ننماييد وبا زنان وپيران سالخورده، دشمن به خوشى رفتار كنيد.
هرگز آبهاى دشمن را مسموم نكرده وبه دام ودرخت دشمن آسيب نرسانيد. اين تعاليم بازگو كننده روح لطيفى است كه در عين قدرت، اصول انسانى وفضايل اخلاقى را فراموش نكرده وپيروزى را در سايه اعمال ضد انسانى نمى طلبد.
5 ـ بررسى حالات ياران پيامبر
دوست انسان وعلاقمند او، تا حدّى مى تواند آيينه روحيّات انسان وكمالات ويا رذايل او باشد
1.مجموعه حدود واحكام.
2 . سيره ابن هشام ج1ص 424ـ425.
صفحه 94
زيرا خوبان هميشه گرد خوبان وبدان دور بدها جمع مى شوند وبه اصطلاح مردم، موقعيت امامزاده را بايد از زائر آن شناخت.
وقتى ما حالات ياران پيامبر را مطالعه مى كنيم، مى بينيم پاك دلان دور او را گرفته بودند كه از نظر تقوا وعدالت براى آنان لنگه ونظيرى نيست واين شخصيت ها عبارتند از: على، سلمان، ابوذر، مقداد و... كه هر كدام نمونه هاى بارز اخلاق وانسانيّت بودند.
اگر پيامبر اسلام نعوذ باللّه مدعى دروغينى بود، به تربيت چنين افرادى موفق نمى گشت واين افراد نيز دور او گرد نمى آمدند.
اين قرائن به خوبى نشان مى دهد كه پيامبر اسلام، فرستاده خدا است وآنچه مى گويد از مقام وحى اخذ مى كند.
بااين بخش، بحث ما در باره خدا شناسى، صفات شناسى و پيامبر شناسى پايان يافت.
اكنون وقت آن رسيده است كه ببينيم مسأله خلافت پيامبر وجانشينى او چگونه است؟ واين موضوع بحث ما را در بخش آينده تشكيل مى دهد.
صفحه 95
16. خلافت و امامت
مسأله خلافت وجانشينى از طرف پيامبر از مسائلى است كه مسلمانان را به دو گروه تقسيم كرده است وهر گروه آن را به شيوه اى توضيح مى دهد آنگاه طبق آن شرايط خليفه را معيّن مى كند، سپس انگشت روى خليفه اى كه پس از پيامبر جانشين او شد مى گذارد. ما اكنون به هر دو نظريه اشاره مى كنيم سپس نظريه خود را در اين مورد ياد آور مى شويم.
خلافت يك مقام عادى است
شكى نيست كه پيامبر اكرم در زمان خود حكومت تشكيل داده بود امنيّت كشور را فراهم، ونيازمنديهاى منطقه را برطرف مى نمود واحكام خدا را در باره مجرمان اجرا مى كرد. وبه ديگر سخن حكومت پيامبر گرامى داراى جنبه هاى سياسى، نظامى و اقتصادى بود وپس از درگذشت او فردى لازم است كه اين اهداف را عملى كند ودر رأس امور قرار گيرد. ازا ين جهت در خليفه جز تدبير وكاردانى، لياقت وشايستگى براى اداره امور نظامى و مسائل سياسى وجنبه هاى اقتصادى چيزديگرى شرط نيست واين چنين فرد را امّت اسلام مى توانند برگزينند.
خلافت ادامه وظايف نبوّت است
پيامبر گرامى علاوه بر انجام امور ياد شده در قسمت اول، وظايف ديگرى را نيز بر عهده داشت مانند:
الف ـ بيان احكام موضوعاتى كه پيش مى آمد.
صفحه 96
ب ـ تفسير قرآن مجيد.
ج ـ پاسخ به سؤالاتى كه امّت اسلامى مى كردند.
د ـ صيانت اسلام از شبهات كه از جانب مخالفان مطرح مى شد.
هـ ـ تربيت انسانهاى كاملى كه از نظر رتبه تالى امام و تالى پيامبر معصوم بودند.
انجام اين وظايف به ضميمه وظايف پيشين علاوه بر تدبير وكاردانى يك رشته شرايط وامكاناتى لازم دارد كه جز در پرتو عنايات الهى امكان پذير نيست.
اداره كننده اين مقامات بايد ازعلم وسيع وگسترده اى برخوردار باشد كه بتواند نيازمنديهاى امّت اسلامى را در زمينه هاى: بيان حلال وحرام، وتفسير آيات قرآن، و پاسخ گويى به پرسشهاى آنان، و نقد شبهات و ايرادها، برطرف سازد.
نه تنها بايد داراى چنين علمى باشد، بلكه بايد داراى عصمت و پيراستگى از گناه وخطا هم باشد كه به اين وظايف قيام كند. وتربيت چنين فرد مانند پيامبر جز از طريق عنايت الهى ممكن نيست. هم چنانكه شناخت او بدون معرفى خدا امكان پذير نمى باشد.
اين جاست كه دو نظريه در باره خلافت به نامهاى «انتخابى» و «تنصيصى» مطرح مى شود. آنها كه خلافت را تا حدّ يك مقام رسمى در كشورهاى امروز تنزّل داده اند واز او همان كارى را مى طلبند كه از رؤساى جمهور ونخست وزيران مملكت درخواست مى شود ـ آنان ـ در خليفه نه علم وسيع را شرط مى دانند ونه عصمت، وجز درايت وكاردانى نسبت به امور محوّل به او، چيزى را لازم نمى دانند وروى اين اساس مقام خلافت را يك مقام انتخابى وگزينشى تلقى مى كنند.
ولى آن گروه كه مى گويند درست است كه پس از در گذشت پيامبر باب نبوّت بسته گرديد وديگر شريعت وآيينى نخواهد آمد وبر كسى وحى نخواهد شد ولى وظايف پيامبر استمرار دارد وبايد در ميان امّت كسى باشد كه اين وظايف را انجام دهد وگرنه امّت اسلامى به قلّه تكامل نخواهد رسيد زيرا هرگز امّت از بيان حلال و حرام بى نياز نشده وخود پيامبر موفق به بيان كليه احكام نگرديد همچنان كه امت از تفسير قرآن بى نياز نبود. وبه خاطر همين است كه هفتاد ودو فرقه
صفحه 97
براى خود از قرآن دليل مى آورند واين نيست جز اين كه به مفسّر واقعى قرآن رجوع نمى شود.
براى امّت پيوسته سؤالات وپرسشهايى مطرح است كه خود پيامبر در حال حيات خود پاسخگوى آنها بود وبعد از درگذشت او بايد فردى به اين وظيفه قيام كند. همگان مى دانيم كه مغرضان وملحدان پيوسته در مقام ايراد شبهه و شك بر اسلامند وخود رسول گرامى در زمان حيات خود پاسخگوى اين شبهات بودند وهرگز نبايد اين مناصب تعطيل شود وامّت از اين فيض محروم گردند. واز طرفى ديگر قيام به اين وظايف بدون يك سلسله امكانات كه فقط خدا بايد در اختيار انسانها بگذارد، امكان پذير نيست روى اين جهات امام بايد مورد عنايات خدا باشد وطبعاً خدا مى تواند وى را تربيت كند و معرفى كند.
روى اين بيان روشن مى شود كه مقام امامت يك مقام الهى وتنصيصى است وبايد از جانب خدا معرفى شود.
انتخاب امّت و مصالح اجتماعى
در اين جا لازم است در انتخاب يكى از اين دو نظريّه، يك سلسله مسائلى را بررسى كنيم وآن اين كه آيا مسائل اجتماعى ايجاب مى كند كه امام از طرف مردم برگزيده شود يا از جانب خدا تعيين گردد. در اين جا است كه بايد به دو موضوع كه در زمان پيامبر وپس از پيامبر مطرح بود توجه كنيم:
خطر مثلث
در زمان پيامبر وپس از او خطر مثلثى كيان اسلام را تهديد مى كرد. يك ضلع آن در ايران بود و لذا خسرو پرويز از پيدايش چنين قدرت سخت ناراحت شد، نامه پيامبر را پاره كرد وبه فرماندار خود در يمن نوشت كه اين مرد مدعى نبوّت را دستگير كند وروانه دربار او نمايد(1).
ضلع ديگر اين مثلث، شمال شبه جزيره بود كه دولتهايى در شام به صورت دست نشانده از
1 . الإصابة: شرح حال «باذان» .
صفحه 98
جانب قيصر حكومت مى كردند خود پيامبر بود با اين قدرتهاى موجود در شمال، دو برخورد نظامى داشت، يكى در سال هفتم هجرت به نام جنگ موته وديگرى در سال نهم هجرت به نام جنگ تبوك. وبه طور مسلّم اين دشمن زخمى در كمين اسلام بود كه پس از پيامبر مدينه را هدف قرار دهد.
ضلع ديگر اين مثلث ستون پنجمى به نام منافقان بود در خود مدينه واطراف آن كه قسمتى از شورشها وكارشكنيها، مربوط به آنان بود وآنان در پى فرصت بودند كه با ديگر همفكران خود بر اسلام بتازند.
آيا صحيح است كه پيامبر با مشاهده اين خطر مثلث كه پيوسته اسلام را تهديد مى كرد براى مسلمانان سرپرستى تعيين نكند وآنان را به همان حالت بگذارد وبرود، به طور مسلّم پيامبر نمى تواند اين ناحيه از وضع مسلمانان را ناديده بگيرد وبه آن اعتنا نكند. زيرا مقابله با دشمن در درجه نخست نياز به يك سرپرست كاردان آگاهى دارد كه سرپرستى او مورد اتفاق همگان باشد. واين كار جز با تعيين الهى امكان پذير نيست واگر از غير اين راه تعيين شود مسلّماً موافق ومخالفى پيدا خواهد كرد كه وحدت را از مسلمين بر خواهد گرفت وآنان را در مقابل دشمن ناتوان خواهد ساخت.
صفحه 99
17. امامت و تعيين جانشين
زندگى عرب در محيط مكّه ومدينه بلكه تمام شبه جزيره به صورت قبيله اى بود و قبيله اى از قبيله ديگرى منشعب شده وقبايلى را پديد آورده بودند. در چنين زندگى، افراد قبيله تابع بزرگ قبيله هستند واز خود استقلال فكرى ندارند وهرچه بزرگ قبيله گفت همان را مى گويند وتأييد مى كنند، بنابراين در شهرى مثل مدينه واطراف آن تمام تصميمات مربوط به ده نفر از سران قبيله خواهد بود. آيا صحيح است پيامبر مصلحت جامعه را به دست ده نفر يا كمى بيشتر بسپارد كه آنان تصميم بگيرند، اگر در تمام امّت در آن روز قدرت تصميم گيرى بود ودر تصميم حر وآزاد بودند، جا داشت كه بگوييم امّت از طريق مشاوره، لايق ترين وشايسته ترين فرد را برگزيند.
ولى در اجتماع قبيلگى كه افراد قدرت بر تصميم ندارند وتصميم در دست يك اقليّت ناچيز است، مسئله شورا وگزينش اصلح امكان پذير نيست.
اتفاقاً برداشت خود پيامبر از مسأله امامت برداشت تنصيصى بود نه انتخابى، زيرا وقتى يكى از سران قبايل ايمان خود را مشروط بر اين كرد كه پس از وى رهبرى به او واگذار شود حضرت در پاسخ او فرمود:«اَلأمرُ إلَى اللّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ يَشاءُ » كار در دست خداست او هركس را صلاح ببيند او را بر مى گزيند(1).
1 . سيره نبوى نگارش ابن هشام 2 / 424 - 425.
صفحه 100
سرگذشت غدير
محاسبات اجتماعى ثابت كرد، كه مصلحت امّت در تعيين امام بود نه در واگذارى آن به امت، اتفاقاً، از نظر عمل اين امر نيز تأييد شد. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال دهم هجرت هنگام بازگشت ازحجة الوداع در نقطه اى به نام غدير نزديكى «جحفه» دستور داد كاروان متوقف شود تا رسالت بزرگى كه خدا بر دوش او نهاده است به انجام رساند، در اين نقطه كه مركز جدا شدن عراقى ها، مصرى ها ومدنى ها بود، منبرى ترتيب داد وبر روى آن قرار گرفت وخطابه اى خواند و در مقدمه آن فرمود:
«نزديك است من از ميان شما بروم ومن دو يادگار گرانبها در ميان شما مى گذارم: يكى كتاب خدا و ديگرى اهل بيت من است» .
آنگاه افزود:
«آيا من أولى وشايسته تر به جان ومال شما از خود شما نيستم؟» .
صداى تصديق از همگان بلند شد. آنگاه فرمود:
«مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَولاهُ، أَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عَادِ مَنْ عاداهُ »
هركه را مولا منم، على مولاى اوست. خدايا دوستان على را دوست بدار ودشمنانش را دشمن بدار.
مقصود ازلفظ «مولى» در اين جمله همان أولى به نفس است كه درجمله قبلى وارد شده است وهدف اين است كه آن اولويت وشايستگى كه پيامبر نسبت به خود مردم داشت بعد از درگذشت او در على بن ابى طالب مجسم ومتمركز است واولويت فردى به انسان نسبت به جان ومال او جز ولايت الهى چيز ديگرى نيست ودارنده چنين ولايتى حق امر ونهى دارد كه بايد همگان از آن پيروى كنند. ويك چنين مقام كه اطاعت او لازم است، همان «اولو الأمرى» است كه در قرآن بدان اشاره شده است آنجا كه مى فرمايد:
صفحه 101
(...أطِيعُوا اللّهَ وَ أطيعُوا الرَّسُولَ وأُولِى الأمْرِ مِنْكُمْ)
خدا ورسول او وصاحبان فرمان را اطاعت كنيد. (سوره نساء آيه 59)
مرد صاحب فرمان همان حاكم اسلامى وخليفه پيامبر و رئيس مسلمين است كه بايد از او پيروى كرد.
حديث غدير در هر قرنى متواتر است
حديث غدير در هر قرن سينه به سينه نقل شده آنگاه دانشمندان آن را در كتابهاى خود ضبط كرده اند در قرن نخست كه عصر صحابه است متجاوز از يكصد وده (صحابى) آن را نقل كرده اند ودر عصر دوم كه عصر تابعان است نود تابعى آن را بازگو كرده اند واز قرن سوّم به بعد كه عصر علما ونويسندگان است تا عصر حاضر قريب سيصد و شصت (360) نفر آن را در كتاب خود آورده (1) وبر صدور آن از پيامبر صحّه گذارده اند (2). وشايد در ميان احاديث اسلامى حديثى كه از نظر تواتر به پاى آن برسد، پيدا نشود. وتازه اينها از اهل تسنن هستند كه اين حديث را نقل كرده اند واگر مدارك شيعه را برآن اضافه كنيم موقعيت حديث به عالى ترين درجه تواتر مى رسد.
تا اينجا خلافت امير مؤمنان به وسيله حديث غدير ثابت شده، واما امامت پيشوايان ديگر به وسيله امام قبلى منصوص و تعيين شده است. رواياتى كه در اين مورد از پيشوايان ما نقل شده است در كتاب «اصول كافى»، كتاب الحجة ودر كتاب «إثبات الهداة بالبيّنات و المعجزات» جمع مى باشد. علاقمندان مى توانند براى آگاهى ازاين احاديث به دو كتاب ياد شده مراجعه نمايند.
با در گذشت امام على (عليه السلام) يازده امام ديگر يكى بعد از ديگرى زمام خلافت را به دست گرفتند وامامت هريك ازآنان به تنصيص خدا بوده است و شرح حال هريك از اين دوازده امام را در كتاب «سيره پيشوايان» مطالعه فرماييد.
1 . الغدير 73ـ151.
2 . الغدير 14ـ60.
صفحه 102
18. معـــــــاد انسان وجهان
معاد انسان از اصول مسلّم تمام شرايع آسمانى است وهيچ شريعتى نمى تواند بدون طرح آن نام شريعت بر خود گذارد دلايلى كه لزوم معاد را اثبات كند بيش از آن است كه در اينجا مطرح شود اينك ما به دو دليل اشاره مى كنيم:
معاد هدف زندگى است:
هر فردى از انسان در اين جهان پس از طى مراحلى به كمالى مى رسد وبه صورت انسان دانا وتوانا در مى آيد، هرگاه مرگ پايان زندگى باشد آفرينش او لغو وباطل خواهد بود وكار لغو بر خدا شايسته نيست، آفرينش انسان بدون معاد بسان ساختن كوزه اى است با نقش ونگار، سپس شكستن و دور انداختن آن. اگر هيچ كوزه گرى دست به چنين كار لغوى نمى زندخدا كه از نظير حكيم بودن، فوق همه است نبايد سنگ اجل، شيشه عمر انسان را به گونه اى بشكند كه دگر اميدى به بقاى او نباشد. قرآن به اين برهان اشاره مى كند ومى فرمايد:
(أفَحَسِبْتُمْ أنّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أنّكُمْ إلَيْنا لاتُرجَعُونَ)
آيا فكر مى كنيد كه ما شما را عبث وبى هدف آفريديم وشما به سوى ما باز نمى گرديد؟ (سوره مؤمنون آيه 115).
صفحه 103
معاد ترسيم گر عدالت خداوند
19. معـــــــــاد ترسيم گر عدالت خداوند
شكى نيست كه افراد بشر در اين جهان به صورت هاى مختلف زندگى مى كنند، گروهى عادل ودادگر، خدمتگذار ووظيفه شناس مى باشند وگروهى ديگر ظالم وستمگر بوده وهدفى جز ارضاء خواسته هاى درونى خود ندارند. نه قانونى را به رسميّت مى شناسند ونه براى خواسته هاى خود حد ومرزى را معتقدند. وگروه سومى گاهى به صورت گروه نخست وگاهى به شكل گروه دوّم زندگى مى كنند. هرگاه مرگ پايان زندگى همه انسانها باشد وسرانجام زندگى وظيفه شناس با قانون شكن، يكسان باشد، چنين وضعى، با عدل خداوندى متناسب نخواهد بود. عدل الهى ايجاب مى كند كه وضع اين دو گروه يكسان نباشد وميان آنها تفاوتى وجود داشته باشد وچون اين تفاوتها در زندگى دنيوى وجود ندارد طبعاً بايد در سراى ديگر وجود داشته باشد. قرآن به اين دليل از معاد اشاره كرده مى فرمايد:
(أَفَنَجْعَلُ المُسْلِمينَ كَالْمُجرِمين * مالَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ)(سوره قلم آيات 35و36).
آيا ما فرد تسليم و وظيفه شناس را با جنايتكار قانون شكن يكسان قرار مى دهيم، چگونه حكم و داورى مى كنيد؟
هرگاه «مرگ» پايان زندگى باشد، آفرينش انسان لغو وبيهوده خواهد بود، آفرينش انسان در اين جهان، آنگاه چند صباح زندگى كردن، نمى تواند خود هدف باشد، وخداوند حكيم پيراسته از
صفحه 104
آن است كه فعل او، خالى از حكمت وهدف باشد، هرچند اين هدف مربوط به خود مخلوق باشد.
به خاطر اين دو جهت معاد كه هم ترسيم گر هدف زندگى وهم ترسيم كننده عدل الهى است بايد تحقق پذيرد.
دلايل امكان معاد
بازگشت انسان به زندگى مجدد روى اصول علمى وفلسفى كاملاً امرى ممكن است; زيرا:
اولاً ـ طبق اصل «لاوازيه» ماده جهان نابود نمى شود چيزى كه هست صورتها عوض مى شود، ولى اصل آن محفوظ مى ماند. بنابر اين انسانهايى كه مى ميرند، صورت آنها تغيير مى كند ولى ماده آنها به صورتهاى مختلف از قبيل خاك و گاز محفوظ مى ماند. واين خود مايه اى مى شود براى زندگى مجدد.
ثانياً ـ طبق اصلى كه «مادام كورى» آن را ثابت كرده وگفته فاصله ماده وانرژى بسيار كم است وپيوسته ماده به انرژى تبديل مى شود وكليه انرژيها در جهان محفوظ مى باشد «طبق اين اصل» كليه كارها وحركات انسان كه به شكل انرژى در آمده در جهان محفوظ است.
بنابراين امكان اين كه، انسان اعمال و حركات خود را در سراى ديگر ببيند، به حكم بقاى انرژى امكان پذير مى باشد.
گذشته از اينها قرآن در امكان معاد برهان روشنى دارد كه نقل آن بستگى دارد كه مجموع آيه كه مركب از يك اعتراض و دو جواب است نقل گردد.
اينك مجموع متن و ترجمه آيه:
(وَقالُوا أءِذا ضَلَلْنا فِي الأرضِ أءِنّا لَفي خَلْق جَديد بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرونَ * قُلْ يَتَوفيكُمْ مَلَكُ المَوتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ)(سوره سجده آيات 11ـ 12)
مى گويند: آنگاه كه ما مرديم واعضاء بدن ما در زمين پخش و پراكنده وگم شد آيا بار ديگر به اين
صفحه 105
جهان بر مى گرديم؟ بلكه آنان به ملاقات با پروردگار كفر مىورزند. بگو فرشته مرگ كه مأمور بر أخذ جان شماست جان شما را مى گيرد سپس به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.
توضيح اين كه اين آيه مركب از يك اعتراض ودو پاسخ است وشيوه استدلال قرآن بر امكان معاد در صورتى روشن مى شود كه هر سه فراز از آيه جدا از هم مطالعه شود.
اينك اين سه فراز:
الف ـ اعتراض: آيا آنگاه كه ما مرديم واعضاى بدن ما در زمين پخش وپراكنده وگم شد آيا بار ديگر به اين جهان باز مى گرديم؟
ب ـ پاسخ اجمالى: آنان به ملاقات با پروردگار خود كفر مىورزند.
ج ـ پاسخ تفصيلى:بگو فرشته مرگ كه مأمور قبض روح شماست جان شما را مى گيرد و سپس به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.
فراز سوّم به صورت قاطعانه مى گويد آنچه كه بودن شما به آن بستگى دارد آن گم نمى شود وآن را فرشته وحى مى گيرد وحفظ مى كندو در روز رستاخيز، به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.
اين فراز از آيه مى رساند آنچه كه گم مى شود بدن انسان است كه هرگز انسان بودن انسان به آن بستگى ندارد. گم شدن يا گم نشدن آن تأثيرى در امكان معاد ندارد. وآن كه شخصيت انسان به آن بستگى دارد همان روح وروان اوست كه هرگز گم نمى شود ودر پيشگاه خدا محفوظ مى باشد.
بنابر اين هرگاه اين روح با هر بدنى همراه شد معاد انسان متحقق مى گردد.وديگر نيازى نيست كه آن ذرات گم شده گرد آورى شود تا معاد انسان ممكن گردد.
ياد آورى مى شود كه اين جمله نه بدان معناست كه معاد انسان جسمانى نيست وتنها روحانى است ونيز نه بدان معناست كه آن ذرات پخش شده قابل گرد آورى نيست، بلكه در عين اعتراف به اين كه معاد انسان هم جسمانى وهم روحانى است وگرد آورى اين ذرات در امكان خداست ولى بايد توجه نمود كه محور معاد بقاء روح وروان است. وشخصيت انسان به اين كه
صفحه 106
اين انسان همان انسان دنيوى است به وسيله بقاء روح وروان او انجام مى گيرد.
قرآن در اثبات امكان معاد طرقى را ارائه كرده است كه ما از ميان آنها به دو طريق اشاره مى كنيم واين موضوع بحث ما را در بخش آينده تشكيل مى دهد.
صفحه 107
20. با ديگر دلايل«معاد» آشنا شويم
قرآن علاوه بر برهان ياد شده در سوره سجده دو دليل ديگر در امكان معاد ارائه مى دهد كه در باب خود بسيار محكم وارزنده است اينك ما هر دو دليل را متذكر مى شويم:
1ـ ارزيابى قدرت خدا:قرآن در مسأله معاد توجه ما را به قدرت گسترده خدا جلب كرده ومى فرمايد:
(وَما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالأرضُ جَميعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ القيمَةِ والسَّمواتُ مَطْوِيّاتٌ بِيَمينِهِ سُبْحانَهُ وتَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ)(سوره زمر آيه 67).
خدا را به اندازه ارجى كه دارد ارج نگذاشتند (دانايى و توانايى او را به صورت صحيح ارزيابى نكردند) زمين در روز قيامت در چنگ اوست وآسمانها به قدرت او درهم پيچيده اند او منزه وبرتر است از آنچه كه شرك مىورزند.
اين آيه به منكران امكان معاد هشدار مى دهد كه اگر قدرتهاى بشرى ناتوان از اعاده انسان به حيات مجدد مى باشند ولى قدرت گسترده خدا بالاتر از آن است كه اين توهم در باره او بشود. خدا با قدرت گسترده خود مى تواند بار ديگر به انسان زندگى مجدد ببخشد.
2ـ توجه به زندگى نخستين: قرآن توجه انسان را به زندگى نخستين او جلب مى كند وياد آور مى شود كه معاد انسان يك امر ممكن است بسان آفرينش نخستين او. آن جا كه
صفحه 108
مى فرمايد:
(...كَما بدَأنا أوَّلَ خَلْق نُعيدُهُ وََعْداً عَلَيْنا إنَّا كنّا فاعِلينَ)
همان طور كه در آغاز شما را آفريديم باز مى گردانيم اين وعده اى است برما، ما اين كار را انجام مى دهيم. (سوره انبيا آيه 104).
ودر جاى ديگر مى فرمايد:
(...إنَّهُ يَبْدَؤُ الخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ) (سوره يونس آيه 4)
اوست كه خلقت را آغاز مى كند وبر مى گرداند.
بنابر اين خدايى كه آفرينش نخستين را پديد آورد بر آفرينش مجدد آن نيز توانا خواهد بود ودر آيه سوم اين مسأله را به صورت روشن تر بيان مى كند آنجا كه عرب بيابانى استخوان مرده اى را كوبيد وبه صورت گرد در آورد وآن را در هوا پخش كرد وگفت چگونه ممكن است كه خدا اين استخوانهاى پوسيده را بار ديگر زنده كند.
در پاسخ آن پيامبر مأمور شد كه چنين بگويد:
(قُلْ يُحْييهَا الَّذي أنّشأها أوَّلَ مَرَّة وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْق عليمٌ).
بگو همان خدايى كه اين استخوانها را براى اولين بار آفريد او زنده مى كند واو بر همه چيز آگاه وداناست.(سوره يس آيه 79)
قرآن علاوه براين طرق، دلايل روشن وهمگانى براى اثبات امكان معاد ارائه داده است كه در كتب تفسير و عقايد وارد شده است. شما مى توانيد اين طرق را در كتاب معاد انسان وجهان مطالعه بفرماييد.
صفحه 109
21. تناسخ چيست ؟
مقصود از تناسخ اين است كه انسان بار ديگر از طريق نطفه وعلقه و... به اين جهان باز گردد. واين نظريه در كشورهايى مانند هند وجنوب آسيا طرفدارانى دارد. اين گروه معتقد هستند كه انسانها در زندگى دنيوى خود مختلفند گروهى وظيفه شناس ودرستكار وگروهى ديگر ستمگر وجنايتكار وازآنجا كه عدل الهى ايجاب مى كند كه اين دو گروه سرنوشت يكسانى نداشته باشند بار ديگر اين افراد به اين جهان بازگشته وسزاى اعمال خود را مى بينند. گروهى كه در چشم انداز ما مرفه مى باشند وغرق در نعمت هستند اينها، همان انسانهايى هستند كه در زندگى قبلى وظيفه شناس و درستكار بوده اند ولى آن گروه بدبخت وبيچاره كه رقت انسانها را به خود جلب مى كنند همان انسانهاى جنايت پيشه بودند كه بايد كيفر اعمال خود را به وسيله زندگى سياه ودردمند بچشند. خلاصه متنعم بودن گروهى ومحروم بودن گروه ديگر واكنش شيوه زندگى هاى پيشين انسان هاست وچاره اى از اين دو نوع زندگى نيست.
چرا تناسخ باطل است؟
اين گروه از مدعيان، به صورت انحرافى معاد را انكار كرده وبه تناسخ گراييده اند وكسانى كه در كشور هاى اسلامى دم از چنين زندگى هاى مجدد مى زنند به گونه اى مى خواهند معاد را انكار نمايند اما نه به طور مستقيم بلكه به صورت انحرافى.
واما چرا تناسخ باطل است، زيرا چنين بازگشت، كار عبث ولغو بوده وساحت حق تعالى از آن
صفحه 110
پيراسته است. انسانى كه هفتاد سال در اين جهان زندگى كرده وطبعاً كمالاتى فكرى ومعنوى پيدا كرده است وسرانجام به صورت سلمانها، ابوذرها، مقدادها، ميثم ها، در آمده است، آيا صحيح است كه اين نوع افراد بار ديگر كمال خود را از دست بدهند واز طريق نطفه زندگى را آغاز كنند وبه تدريج گامهايى به سوى كمال بردارند؟ واين همان است كه فلاسفه مى گويند: «تبديل فعليّت به قوه محال است» ويا لاأقل خلاف حكمت وعبث مى باشد.
آيا رئيس آموزش مى تواند به خود اجازه دهد كه يك فرد تحصيل كرده را كه به مدارج عالى علمى رسيده ودر رشته اى دكترا گرفته است به كلاس اول بازگرداند وبگويد تو بايد از نو آغاز تحصيل كنى، به طور مسلّم چنين نيست.
اختلاف زندگى بشرها ايجاب مى كند كه پاداشها و كيفرهاى مختلف در كمين آنها باشد ولى هرگز ايجاب نمى كند كه اين پاداشها وكيفرها در همين جهان تحقق پذيرد بلكه لازم است در سراى ديگر كه ازهستى برترى برخوردار است اين كار جامه عمل بپوشد.
در باره معاد اشكالات و پرسشهاى ديگرى هست كه همه اين پرسشها با پاسخ هاى متناسبى در كتب عقايد مطرح شده كه ميتوان با مراجعه به كتاب «معاد انسان وجهان» به پاسخ همه آنها دست يافت.
***
در اين جا، سخن ما درباره عقايد اسلامى آن هم به صورت فشرده به پايان مى رسد از اين به بعد، پيرامون احكام و رفتارهاى مكلف و وظايف عملى آنان سخن خواهيم گفت. ان شاءالله.