|
درس: 104 چهار شنبه2/3/86بحث ما در امر دوم راجع به اين است كه آيا بحث در وجوب مقدمه يك بحث اصولي است يا بحث اصولي نيست؟ ما به اين نتيجه رسيديم كه هم عقلي است و هم اصولي. عقلي بودنش به اين جهت است كه عقل حاكم است به اينكه بين الوجوبين(وجوب مقدمه و بين وجوب ذي المقدمه) و بين الإرادتين(ارادة مقدمه و ارادة ذي المقدمه) ملازمه است،علاوه برعقلي بودن،اصولي هم است. چرا؟ چون اگر ملازمه ثابت شد،قهراًُ كبرا واقع ميشود براي استنباط حكم شرعي نسبت به مقدمه.مرحوم آيه الله بروجردي ميفرمود كه اين مسئله، مسئلة اصولي نيست،بلكه از مبادي احكاميه است، مبادي احكاميه يك اصطلاحي است در ميان قدماء كه ميگفتند: ما احكام خمسه داريم ولذا در لوازم، معاندات و ماهيت اين احكام خمسه بحث ميكردند، مثلاً ميگفتند كه ماهيت وجوب عبارت است از: «طلب الشئ مع المنع من الترك»، يا ميفرمودند كه ماهيت مستحب عبارت است از: «طلب الشيئ لا مع المنع من الترك»، يعني گاهي در ماهيت احكام بحث ميكردند، وگاهي هم در لوازم و معاندات آنها بحث مينمودند، مثلاً مولا اگر به چيزي امر كرد، ديگر نميتواند از آن نهي كند، يا اگر به چيزي امر نمود، حتماً بايد به مقدمهاش هم امر نمايد. آيه الله بروجردي ميفرمودند كه اين از مبادي احكام است و احكام خمسه خودش مباحثي دارد(از قبيل ماهيات اين احكام، لوازم اين احكام و معاندات اين احكام).مرحوم آيه الله خوئي دركتاب(المحاضرات) از اين نظريه انتقاد نموده است، حاصل انتقادش اين است كه ما تا كنون فقط دو مبادي شنيدهايم كه عبارتند از: الف) مبادي تصوريه، ب) مبادي تصديقيه. در مبادي تصوريه از تعريف موضوع، ماهيت موضوع، يعني جنس و فصل موضوع، غايت، محمول و جنس و فصل محمول بحث ميشود. به عبارت ديگر: چيزي كه مربوط به بحث از موضوع، محمول، غايت علم و تعريف علم ميشود،همة اينها از مبادي تصوريه است.ما مبادي تصديقيه عبارت است از قضاياي كه سبب ميشود ما نسبت به مسائل علوم، يقين پيدا كنيم، به تعبير ايشان مبادي تصديقيه عبارت است از قضاياي كه سبب تشكيل قياس ميشود. ولي تعبير بهتر اين است كه بگوييم: مبادي تصديقيه عبارت است از قضاياي كه ما به نسبتي كه در قضاياي علم است، يقين پيدا كنيم. مثلاً ميگوييم: كل فاعل مرفوع. چرا؟ چون در شعر أمرء القيس يا در قرآن كريم واحاديث ائمه معصومين(عليهم السلام) مرفوع است، يعني مبادي تصديقيه عبارت است از: قضاياي كه سبب ميشود كه انسان، به نسبتهاي كه در قضاياي علم است، يقين پيدا كند. به آن براهيني كه سبب ميشود ما نسبت به يك قضيه يقين پيدا كنيم، مبادي تصديقيه ميگويند.سپس ميفرمايد كه ما يك چيز سومي بنام مبادي احكام نداريم، بلكه مبادي از دو حال بيرون نيست، يا مبادي تصوريه است يا مبادي تصديقيه. بعد ميفرمايد: بله «نعم»! ميشود كه ما خود حكم را موضوع قرار بدهيم و در بارة محمولات اين حكم بحث كنيم، كه اين جزء مبادي تصديقيه ميشود.ما خدمت ايشان عرض ميكنيم، اتفاقاً مبادي احكاميه نسبت به علم فقه، از قبيل مبادي تصوريه است، يعني ازمبادي تصوريه بيرون نيست. چرا؟ چون مبادي تصوريه عبارت است از:تصور الموضوع بجنسه وفصله، تعريف الموضوع، تصور المحمول بجنسه و فصله، تعريف المحمول و غايت. اتفاقاً ما در اينجا در بارة محمول علم فقه بحث ميكنيم.يعني علم «فقه» موضوعي دارد بنام: «فعل المكلَّفين»، محمولي دارد بنام«وجوب، حرمت، استحباب،كراهت و اباحه» و ما الآن در بارة احوال اين احكام بحث ميكنيم، يعني گاهي در ماهيت وجوب بحث ميكنيم، و گاهي در ملازمات ومعاندات وجوب. مگر شما نفرموديد كه مبادي تصوريه عبارت است از : تصور الموضوع و تصور المحمول، مگر وجوب محمول نيست؟! چرا محمول است، من هم در بارة وجوب بحث ميكنم كه ماهيت وجوب چيست، معاندات و ملازمات وجوب چيست؟ همة اينها از مبادي تصوريه است. بنابراين، مسائلي كه بنام مبادي احكاميه است،جزء از مبادي تصوريه است. معلوم ميشود كه ايشان مبادي تصوريه را به گونهي ديگر فكر كرده. ولي مبادي تصوريه عبارت است از: تصور الموضوع بجنسه و فصله، تصور المحمول بجنسه و فصله، بملازماته و معانداته. مثلا: «فعل المكلَّف» موضوع است (بجنسه و فصله). «احكام خمسه» محمولات است (بجنسه وفصله، بملازماته و معانداته)،همة اينها مبادي تصوريه هستند. بنابراين،اين مسائلي كه بنام مبادي احكاميه است، جزء از مبادي تصوريه است، چون همهاش تصور است،يعني يا در اطراف موضوع علم بحث ميكنيم،يا در اطراف محمول علم بحث ميكنيم.به عبارت ديگر : گاهي موضوع را تجزيه و تحليل ميكنيم، گاهي محمول را مورد بررسي و تجزيه و تحليل قرار ميدهيم، مثلاً ميگوييم: الوجوب هو طلب الشيئ مع المنع من الترك، ملازم وجوب چيست؟ ملازمش اين است كه«إذا امر بذي المقدمه امر بالمقدمه، معاندش هم اين است كه:«إذا امر بالشيئ لايجوز النهي عنه».پس هر كجا كه در بارة موضوع علم و محمول بحث كنيم(بحث كش دار،يعني بجنسه و فصله، بملازماته و معانداته)، همة اينها ميشوند از مبادي تصوريه.سپس ايشان فرمود كه ما ميتوانيم حكم را (مستقلاً) موضوع قرار بدهيم و در اطرافش بحث كنيم، اين ميشود مبادي تصديقيه. اين حرف از ايشان تعجب است. چرا؟ چون مبادي تصديقيه آن چيزي هاي است كه براهين نسب قضاياي علم است(المبادي التصديقيه ما يوجب تصديق النسبه في قضايا العلم). يعني قضاياي كه سبب ميشود انسان به قضاياي كه در علم است، يقين پيدا كند، به آن ميگويند:مبادي تصديقيه. اما اينكه انسان حكم را موضوع قرار بدهد و سپس در اطرافش بحث كند، يعني در بارة ماهيت، جنس، فصل،ملازمات و معانداتش بحث كند، به اين مبادي تصديقيه نميگويند.بنابراين؛ فرمايش آقا حق است كه مبادي احكاميه داريم، ولي ظرف ما يكي نيست، يعني مانعي ندارد كه يك مسئله هم از مبادي احكاميه باشد و هم از مسائل اصوليه.مرحوم آيه الله بروجردي در جلسة درس خود ميفرمود: بحث در بارة اينكه مقدمه واجب، واجب است يا واجب نيست، از مبادي احكاميه است، ولي مسئلة اصولي نيست. اما اينكه از مبادي احكاميه است،ما نيز قبول كرديم. ولي چرا از مسائل علم اصول نيست؟ميفرمايد: مسائل اصولي چيزي است كه«يبحث عن عوارض الموضوع»، هرچيزي كه از عوارض موضوع بحث كند،آن مسئلة اصولي است، موضوع علم اصول چيست؟ الحجه في الفقه.«الحجه في الفقه» موضوع است. اگر در عوارض «الحجه في الفقه» بحث كرديم، اين مسئلهي اصولي ميشود. اما اگر مسئلة شما مربوط به عوارض «الحجه في الفقه» نشد و به اين بر نگشت، اين ديگر مسئلة اصولي نميشود. براي اينكه اشكال ايشان خوب روشن بشود، من نخست نظر ايشان را در بارة موضوع علم اصول بيان ميكنم. مرحوم آيه الله بروجردي معتقداست كه موضوع علم اصول عبارت ا ست از:«الحجه في الفقه»، عوارضش تعينات الحجه في الفقه است، تعينات اين حجت از عوارض اين موضوع است.مثال فلسفي: آقايان ميگويند كه در فن اعلاء(يعني الهيات بمعني الأعم)، موضوع عبارت است از: «الموجود بما هو موجود» و ما در علم فلسفه در باره عوارض «الموجود بما هو موجود» بحث ميكنيم، عوارض «الموجود بما هو موجود» چيست؟ تعيناتش است، هل الموجود يتعين بالعقل الأول المجرد،هل الموجود يتعين بالمادي،هل الموجوديتعين بالجوهر،هل الموجود بالعرض، «تعين» يعني قالب گيري.اينها از عوارض«الموجود بما هو موجود» هستند.به عبارت ديگر: بحث ما در علم فن اعلاء از «الموجود بما هو موجود» است، عوارض عبارت است از قالبهاي اين موجود،اين موجود (بما هو موجود)،گاهي قالبش مجرد است،گاهي قالبش مادي است،گاهي قالبش جوهر است،گاهي قالبش عرض است. بنابراين، همانطور كه در فن اعلاء، «الموجود بما هو موجود» موضوع است، بحث در اصل موجود نيست، بلكه بحث ما در تعينات و تشخصات و قالبهاي اين موجود است، ولذا در علم اصول هم بحث ما در بارة «الحجه في الفقه» است، يعني فقه ميداند كه بين او، و بين خدايش حجتي هست(الفقيه يعلم بأن بينه و بين ربه حجه). ولي قالب اين حجت را نميداند كه چيست؟ آيا قالبش خبر واحد است،يا قالبش اجماع منقول است،يا قالبش شهرت فتواي است؟ بنابراين،همانطور كه در فن اعلاء موضوع عبارت است از:«الموجود بما هو موجود»، عوارض،اصل وجود نيست، چون بحث در اصل موضوع كه عوارض نيست،اصل موضوع مسلم است، بحث در تعينات، تشخصها و قالبهاست. در اينجا هم «الحجه في الفقه» موضوع است، فلذا علماء علم اصول در بارة تعينات، تشخصات و قالبهايش بحث ميكنند و ميگويند: الحجه في الفقه يتعين في خبر الواحد، يتعين بالإجماع و يتعين بالشهره الفتوائيه. ولي در مانحن فيه اين خبرها نيست،يعني «الحجه في الفقه» هيچ ارتباطي به اينكه مقدمة واجب،واجب است يا واجب نيست، ندارد. بلكه مسائل اصولي بايد در عوارض «الحجه في الفقه» بحث كند، و حال آنكه بحث در اينكه مقدمة واجب، واجب است يا واجب نيست، بحث در تعينات و قالبها نيست. (اين خلاصه فرمايش آيه الله بروجردي بود).يلاحظ عليه: ما هم قبول داريم كه موضوع علم اصول«الحجه في الفقه» است. اصل حجت مسلم است، ولي بحث در عوارض و رنگ آميزيش ميكنيم، كه اين حجت به چه نوع رنگ، رنگ آميزي ميشود، آيا به رنگ خبر واحد رنگ آميزي ميشود، يا به رنگ شهرت فتوائي ويا به رنگ اجماع منقول؟ ولي گاهي بحث در «عوارض» مستقيم است، و گاهي غير مستقيم، مثلاً ميگوييم: «خبر الواحد حجه»، اينجا بحث از عوارض حجت است آنهم بحث مستقيم.اماگاهي از عوارض«الحجه في الفقه» بحث ميكنيم،ولي بحث ما غير مستقيم است، چطور؟ هل الأمر يدل علي الوجوب أو لا؟ هل الأمر يدل علي الفور أولا؟ هل الأمر يدل علي المره و التكرار أولا؟ همة اينها از مسائل اصولي است،وحال آنكه بحث در عوارض«الحجه في الفقه» نيست.جوابش اين است كه اينها نيز بصورت غير مستقيم بحث از عوارض«الحجه في الفقه» است. چطور؟ چون جناب اصولي بحث ميكند كه خدايا! آن «الحجه في الفقه» را كه داريم،هل هو يتعين في دلاله الأمر علي الوجوب؟ هل الحجه في الفقه عباره عن دلاله الأمر علي الفور؟ هل الحجه في الفقه يتعين بدلاله الأمر علي المره و التكرار؟، اگر بر اينها دلالت كند، حجت است. تمام اينها را كه بحث ميكنيم، ميخواهيم «بيننا و بين الله» حجت پيدا كنيم، كه آيا خدا حجتي دارد، اگر امر دلالت بر وجوب كند، خدا حجتي بر فور دارد كه اگر دلالت كند. خدا حجتي بر مره و تكرار دارد،اگر امر دلالت بر مره و تكرار كند.پس ما يقين داريم كه «بيننا و بين ربنا» حجتي است و خدا هرگز ما را بدون حجت رها نكرده، ولي اين حجت مشخصاتش را ميشناسيم،گاهي مستقيم است،ميگويند: «الحجه خبر الواحد،الحجه الشهره الفتوائيه، الحجه الإجماع المنقول». وگاهي غير مستقيم است،يعني اگر ثابت شد كه امروضع شده براي وجوب، يا ثابت شد كه صيغه امر براي مره و تكرار يا براي فور وتراخي وضع شده، خداوند منان در اينجا حجتي دارد و مرا مؤاخذه ميكند اگر چنانچه انجام ندهم. چرا؟ لأن الأمر للوجوب، يا اگر فوراً نياورم، باز هم مؤاخذه ميكند، يا اگر دو بار نياورم، مؤاخذه ميكند(بنابراينكه امر دلالت بر تكرار ميكند).همة اينها بحث در عوارض و تعينات «الحجه في الفقه» است.تاريخچه: مرحوم آيه الله در درس خود ميفرمود كه موضوع علم اصول «الحجه في الفقه» است، منتها اين«الحجه في الفقه» گاهي يتعين بالخبر الواحد، يتعين بالشهره و يتعين بالإجماع المنقول. يعني همانطور كه در فن اعلاء، «موضوع» الموجود است، بحث در تعينها و قالبهايش است. حضرت امام(ره) از پاي منبر اشكال كرد و فرمود:اگر موضوع عبارت است از:«الحجه في الفقه» و بحث درعوارض و تعينهاست. پس چرا ميگوييم: «خبر الواحد حجه»، بلكه بايد بگوييم:«الحجه خبر الواحد،الحجه الشهره الفتوائيه، الحجه هو الإجماع المنقول»، وحال آنكه عكسش را ميگوييم؟آيه الله بروجردي در پاسخ امام(ره) فرمود كه نظير اين مطلب در فن اعلاء هم است، يعني در فن اعلاءميگوييم: «الموجود» موضوع است، بحث در تعينها بنام:جوهر، عرض،مجرد و مادي است، وحال آنكه نميگوييد:«الموجودعقل»،بلكه ميگوييد:«العقل موجود،النفس موجود، الجوهر موجود». چرا؟ چون مرحوم سبزواري در اول طبيعيات ميگويد: لتسهل الأمر علي الطلاب. يعني اين براي سهولت امر است، وإلا قضايا همهاش وارونه است، يعني قضاياي واقعيه اين است كه:« الموجود عقل،الموجود جوهر،الموجود نفس». در ا ينجا هم قضايا همين است، يعني «الحجه خبر الواحد، الحجه الشهره»، ولي براي تسهيل امر عكسش كردهاند و گفتهاند:«الشهره حجه، الإجماع المنقول حجه و الخبر الواحد حجه». بنابراين، اشكالي كه ايشان (براينكه وجوب مقدمه، ربطي به «الحجه في الفقه» ندارد) درست نيست، بلك ربط دارد.يعني همانطور كه قسمتي از قضاياي اصوليه غير مستقيم بحث از عوارض«الحجه في الفقه»است، مانند:الأمر للوجوب، الأمر للتكرار، الأمر للفوريه، همة اينها بحث در عوارض«الحجه في الفقه» است،هل الحجه في الفقه يتلون ويتعين بدلاله الأمر علي الوجوب وبدلاله الأمر علي الفور و...،الأمر الثالث: في تقسيم المقدمه؛ المقدمه إما داخليه و إما خارجيه،والداخليه إما داخليه بالمعني الأخص و إما داخليه بالأعم.مقدمه داخليه آنست كه هم قيد و هم تقيد، داخل در ذي المقدمه باشد،مانند: أجزاء نماز، مثلاً حمد نسبت به «نماز» مقدمة داخليه است، هم قيد داخل است و هم تقيد. به اين ميگويند: اجزاء داخليه بالمعني الأخص، كه هم قيد داخل باشد و هم تقيد. بنابراين، «شرط» مقدمة داخليه نيست. چرا؟ چون«شرط» تقيدش داخل است،اما قيد داخل نيست، مثلاً «وضو» تقيدش داخل است(لاصلاه إلا بطهور)، اما خود ذات وضو، داخل نماز نيست. نجاست كه مانع است،ذاتش خارج است، اما تقيدش داخل است، يعني نماز بايد دور از نجاست باشد. يا معد، مانند: نردبان،كه هر پلة معد است براي پلة ديگر.پس اگر گفتيم: مقدمة داخليه آنست كه هم قيد و هم تقيد داخل در ذي المقدمه باشد، اين فقط شامل اجزاء ميشود. اما اگر گفتيم: مقدمة داخليه آنست كه فقط «تقيد» داخل باشد،خواه قيد هم داخل باشد(مثل جزء) يا قيد داخل نباشد(مثل شرط، معد و عدم المانع). چون اينها از چيزهاي هستند كه ذات شان داخل در نماز نيست، ولي نماز نسبت به اينها يك ارتباطي دارد، و آن ارتباط اين است كه بايد نماز در جامة پاك باشد، يا نماز بايد در جامة باشد كه در آن اجزاء «ما لايؤكل لحمه» نباشد. پس اگر كسي مقدمة داخل را معني كرد به اينكه قيد و تقيد داخل در ذي المقدمه است، اين فقط شامل اجزاء ميشود. واما اگر مقدمة داخليه را به اين معني كرديم كه فقط تقيد داخل باشد، خواه قيد هم داخل باشد يا داخل نباشد، مثلاً در «وضو»تقيد داخل است، يعني نماز با وضو. اما خود ذات «وضو» خارج است.حال كه اين دو اصطلاح فهميده شد، فاعلم: بعضيها مقدمة داخليه را انكار كردهاند و گفتهاند كه ما مقدمة بنام مقدمة داخليه نداريم. اولين كسي كه منكر مقدمة داخليه شده صاحب كتاب(هدايه المسترشدين) برادر صاحب فصول است. ايشان فرموده كه ما مقدمة بنام مقدمة داخليه نداريم. چرا؟ زيرا مقدمه بايد با ذي المقدمه يكنوع إثنينيت، تعدد و دوئيت داشته باشد، مثلاً: «نردبان» نسبت به«كون علي السطح» مقدمه است، چون بين اين دوتا تغاير ودوئيت وجود دارد. اما اجزاء (كه شما ميگوييد مقدمة داخليه است) نميتواند مقدمه باشد،چون اجزاء عين كل است، كل هم عين اجزاء است.يعني مقدمه عين ذي المقدمه و هكذا ذي المقدمه عين مقدمه است و هيچگونه تغاير و دوئيتي بينهما نيست؟! در اينجا علماي ما بر دو دسته هستند: الف) يك دسته ميخواهند جواب بگويند و معتقدند كه «مقدمه» اجزاء است و مرحوم آخوند از اين دستهاند و ميخواهند جواب بدهند، از چه راه ميخواهند جواب بدهند؟ يعني اجزاء رامقدمه ميگيرند، ولي ميگويند كه فرقش اين است كه اگر«لابشرط» باشند ميشوند مقدمه،اما اگر«بشرط الشيئ» باشد ميشود ذي المقدمه. ولي مرحوم آيه الله بروجردي و حضرت امام(ره) اينها راه ديگري را در پيش گرفتهاند و ميفرمايند: چه كسي گفته است كه «مقدمه» اجزاء است، بلكه «جزء» مقدمه است،نه اجزاء.و لذا فرق است بين اينكه جزء را مقدمه بگيريم و بين اينكه اجزاء رامقدمه قرار بدهيم، اگر اجزاء را مقدمه بگيريم، به زحمت ميتوانيم يكنوع إثنينيت ودوئيت بين مقدمه و ذي المقدمه درست كنيم، و مرحوم آخوند از كساني است كه ميگويد «اجزاء» مقدمه است،ولذا زحمت كشيده تا يكنوع إثنينيت و دوئيتي بين مقدمه و ذي المقدمه درست كند. ولي مرحوم بروجردي و مرحوم امام ميفرمايند: اين دهتا مقدمه نيستند تا اشكال كنيد كه« مقدمه» عين ذي المقدمه است، بلكه «كل جزء» بصورت تك تك مقدمه است. و اين مسلماً غير از دهتاست، دهتا كجا و يكدانه كجا؟ شرح اينها را در جلسة آينده بيان خواهيم نمود.
|